• در حقیقت شخصیت‌پردازی‌ها و موضوع این کتاب برگرفته از شخصیت خود نویسنده است؛ گویی در میان قهرمان داستان و نقش مکملش در حال تغییر کردن است.

    شروع پُر کشش داستان سطح انتظار خواننده را از کتاب بالا می‌برد، در حالی ‌که این‌طور نیست؛ می‌توان گفت که از سطح متوسطی برخوردار است. معمولاً داستان‌های کوتاه جذابیت بیشتری دارند، اما در مورد این کتاب تنها ابتدای داستان جذب‌کننده است؛ موضوع ساده‌ای که به خوبی شروع می‌شود، اما کمی تکراری شده و گاهی حاشیه‌‌ها پررنگ می‌شوند. حتی در برخی موارد علت حوادثی که رخ می‌دهند مشخص نیست!

  • درباره رمان حقارت

    راوی داستان سوم شخص است و شخصیت‌ محوری داستان مرد میان‌سالی به نام «اکسلر» است و شخصیت مکمل او زنی چهل ساله به نام «پگین» است. چند شخصیت دیگر هم، از جمله پدر و‌ مادر پگین نقش‌های کوتاهی ایفا می‌کنند. اگر بخواهیم در یک پاراگراف کوتاه این داستان را خلاصه کنیم، بهتر است از مصاحبه‌ای کمک بگیریم که در آن نویسنده خودش را این‌گونه توصیف کرده است: 

    من شبیه کسی هستم که به‌طور روشن تلاش می‌کند خودش را خارج از خویش دگرگون سازد و در میان قهرمانانش به طور واضح در حال تغییرکردن باشد. من بسیار شبیه به کسی هستم که تمام روز وقتش را صرف نوشتن می‌کند.

  • خلاصه رمان حقارت

    این کتاب روایت زندگی کاری و بیشتر عشقی و پرفراز و نشیب یک هنرپیشهٔ مطرح تئاتر به نام اکسلر است که به‌تازگی پا به سن شصت‌و‌پنج‌سالگی گذاشته است. داستان با توصیف مهارت‌های اکسلر در عرصهٔ بازیگری و افت ناگهانی انگیزهٔ وی در اثر کهولت سن در فصل اول با عنوان «دودشدن» به شکل خیره‌کننده‌ای آغاز می‌شود.

  • رمان حقارت اثری از فیلیپ میلتون راث نویسندهٔ امریکایی متولد 1933 یکی از بزرگترین نویسندگان ادبیات امریکاست. از آثار معروف این نویسنده رییس جمهور ما، یکی مثل همه و نویسنده پشت پرده است. وی تا کنون جوایز ادبی متعددی از جمله جایزهٔ پولیتزر و کافکا و جایزه ادبی من بوکر دریافت کرده است.

  • کتاب دروغ‌گویی روی مبل، این رمان جذاب، قبل از این‌که تجربیات یالوم در روان‌کاوی باشد، یک رمان است. رمان کامل با همه‌ی جدال‌ها و کشش‌های انسانی. یالوم انسان‌هایی را به چالش می‌کشد که خودشان از پس خودشان برنیامده‌اند و نیازشان به شخصِ درمان‌گر، آن‌ها را روی مبل روان‌کاوی کشانده است.

  • دکتر محمدرضا فیاضی بردبار – ویراستار علمی کتاب – در مقدمه خود بر رمان دروغ‌گویی روی مبل چنین می‌نویسید:

     

    یالوم پیر نوید‌بخش آگاهی‌های عمیق‌تری در ذهن بشر است. چون نه‌تنها پزشک، بلکه بسی بیش‌تر از آن، پیر روان‌پزشک ادبیات است، و ما را به تخیلی عمیق فرومی‌برد. در این خلسه‌ی شیرین که بشر اولیه آن را داستان نامید، ما چیزهایی را تجربه می‌کنیم که شاید در عالم واقع، عرف و قانون به ما اجازه‌ی چنین تجربه‌ای را ندهند. همان‌طور که چای‌مان را می‌نوشیم، همراه قهرمان یالوم روی مبل روان‌کاوری دراز می‌کشیم و همراه شخصیت‌ یالوم دروغ می‌گوییم، بدون این‌که وجدان‌مان دردی بگیرد و نگران بازخوردش باشیم.

  • رمان دروغ‌گویی روی مبل اثر دیگری از اروین د.یالوم است که اگر به موضوعات روان‌درمانی و فلسفه اگزیستانسیال علاقه داشته باشید، بعید است اسم او را نشنیده و یا کتاب‌های او را مطالعه نکرده باشید. یالوم علاوه براینکه یک درمانگر سرشناس است، در زمینه داستان‌نویسی هم خودش را به عنوان یک استاد به تمام معنا به جهانیان معرفی کرده است.

    دروغ‌گویی روی مبل نیز، کتابی حاصل از علم و هنر است. علمی که سال‌ها یالوم از آن برای بهبود بیمارانش استفاده کرده است و هنر داستان‌گویی که بارها در کتاب‌هایش به کار برده است.

  • کتاب بیابان تاتارها

    دروگو با عزمی جزم راهی قلعه کهن باستیانی می‌شود. قلعه‌ای که در دل بیابانی خشک و لم یزرع قرار دارد. او جوان است و رویای دلاوری در سر می‌پروراند. با این امید پا در رکاب اسب گذاشته که با مدال شجاعتی نزد مادر چشم انتظارش بازگردد. اما از همان ابتدا شمای کلی داستان پیش چشم خواننده می‌آید:

    جز حرمان بی‌پایان بیابانی بریان و نامسکون چیزی نبود.

    اینگونه در ناخودآگاه مخاطب بذری کاشته می‌شود که نشان از تلخی و تلخکامی داستان پیش رو دارد.

    همان دم که دروگو پا به دژ می‌گذارد در می‌یابد اینجا با آن قلعه لجستیکی که همیشه در ذهن می‌پروراند تفاوت‌ها دارد. اینجا بالی برای پرواز نمی‌ماند، راهی برای پیشرفت نیست و مدال شجاعتی بر سینه کسی نمی‌درخشد. گرد روزمرگی بر همه‌چیز و همه‌کس نشسته و چاره‌ای نیست جز یکرنگ شدن با جماعت.

    دروگو بلافاصله درخواستِ انتقالی می‌دهد. اما سرهنگ سعی می کند نظر او را برای ماندن در قلعه جلب کند. اینجا همان لحظه تاریخی است که در زندگی هر شخصی نظیرش بسیار یافت می‌شود. ماندن بر سر دو راهی. راهی که دروگو انتخاب می‌کند تحت تاثیرِ جادوی ملال قلعه است:

    با این همه نیرویی ناشناخته مانع از بازگشت او به شهر می‌شد و شاید هم این نیرو از ضمیر خودش سرچشمه می‌گرفت و او خود از آن خبر نداشت. 

    نویسنده دست خود را رو می‌کند و به خواننده نهیب می‌زند که منتظر حادثه‌ای شگفت نباشد.

    چند ماه بعد که چون واپس بنگرد، تازه خواهد دید که چیزهایی که اسیر قلعه‌اش کرده اند، سخت مسکین‌اند.

    ادامه داستان روایت هر روزه ملال و روزمرگی بی‌پایانی است که فضای قلعه را آکنده است. تا اینکه بالاخره روزی انتظار آنها ثمر می‌دهد و در بیابان تاتارها سایه‌هایی دیده می‌شود که در چشم دیده‌بان‌ها تهدیدی برای قلعه به حساب می‌آیند. آیا این شروع یک تغییر بزرگ در زندگی قلعگیان است؟ آیا اتفاقی هر چند خرد باعث می‌شود اژدهای شوم روزمرگی از روی قلعه به پرواز درآید؟

    سال‌های انتظار به هدر نرفته بود و قلعه کهن عاقبت به کاری می‌آمد.

    انسان به امید زنده است اما این برای توجیه سکون و تنبلی به کار نمی‌رود. اینکه خود را به دست تقدیر بسپاریم و از کوشش برای تغییر اوضاع دست بشوییم تنها پیچیدگی مسائل را بیشتر می‌کند. بیابان تاتارها داستانی درباره انتظار است. انتظاری که حاصلی جز تنهایی، درد و مرگ ندارد.

  • والریو زورلینی، کارگردان نامدار ایتالیایی، براساس این رمان فیلمی به همین نام ساخته است که بخش‌هایی از آن در ایران و ارگ بم فیلمبرداری شده است.

  • رمان بیابان تاتارها داستانِ غم‌انگیز سرنوشت افسری جوان به نام دروگو جووانی است که برای خدمت به قلعه‌ای دور افتاده در حاشیه بیابانی معروف به بیابان تاتارها اعزام می‌شود. بوتزاتی با ترسیم دنیای روزمره و خاکستری دروگو توانست برنده جایزه ادبی استرگا شود.

  • پشت جلد کتاب آئورا آمده است: 

    زنی پیر، مردی جوان و زنی جوان. در خانه‌ای که همه‌چیز در آن بوی گذشته می‌دهد و گویی تنها نیرویی که آن را برپا نگه داشته یادها و نفس‌ها و عطرهای گذشته است. اما در این میان چیزی ناشناختنی، جادویی شگفت در کار است تا از گذشته بگذرد و به اکنون و آینده، به جاودانگی، برسد:
    جاودانگی عشق، جاودانگی جوانی.
    آئورا نام دیگر تمناست.

  • آئورا یکی از زیباترین و شاعرانه‌ترین و در عین حال شگفت‌انگیزترین رمان‌های سورئالیستی است که خوانده‌ام. نمونه‌ای بی‌بدیل از سبک رئالیسم جادویی. فوئنتس چنان این فضای وهم‌آلود را توصیف کرده که تشخیص مرز خیال و واقعیت در آن سخت است.

  • آئورا اثر کارلوس فوئنتس، نویسنده مکزیکی و یکی از سرشناس‌ترین و پرآوازه‌ترین نویسندگان اسپانیایی زبان است.

    آئورا نام دیگر تمنا است، برگرفته از واژه یونانی «آورا» به معنی نسیم، نسیمی که انعکاسی‌ست از انرژی‌های موجود در بدن که شخصیت و طرز زندگی و افکار و احساسات انسانی را منعکس می‌کند.

    ما در این داستان به ظاهر با چهار و در اصل با دو شخصیت همراه هستیم. راوی که خواننده خود را در جایگاه او حس می‌کند. کونسئلو پیرزنی با رفتارها و عاداتی عجیب. شوهر مرحوم پیرزن که از طریق خاطراتش در داستان حضور دارد و آئورا، دختری زیبا با جوانی سیال. در آئورا هر چه واقعی‌ست وهم است. گویا داستان نه در خانه‌ای پوسیده و از یاد رفته که در جهانی دیگر در جریان است. جهانی که در آن مفهوم مرگ و زندگی، پیری و جوانی در هم آمیخته شده است. جهانی جدا از دنیای تاریک که همه هستی‌اش در گروی زنده ماندن آئورا ست. جهانی که در آن دغدغه انسان عشق است و نامیرایی آن، مرگی که آئورا منتظر آن است، مرگی که جاودانگی از آن آغاز می‌شود و دوباره متولد شدن.

  • یالوم در این کتاب علاوه بر اشاره به جنبه‌هایی از فلسفه اسپینوزا، زندگی درونی اسپینوزا را به تصویر می‌کشد. موارد واقعی و حقیقت‌های مستند در مورد زندگی اسپینوزا بسیار کم است و یالوم با خلق یک شخصیت خیالی، خود را در مقام روانشناس در برابر اسپینوزا قرار می‌دهد و افکار او را بیرون می‌کشد. مثلا در مورد زن و جایگاه زنان در فلسفه اسپینوزا به خوبی ذهنیات او را نمایش می‌دهد و در اختیار مخاطب قرار می‌دهد.

    در مورد روزنبرگ هم همین موضوع صدق می‌کند. یالوم در داستان آلفرد روزنبرگ نیز یک شخصیت خلق می‌کند که اتفاقا در کتاب هم، این شخصیت یک روانشناس است. در این داستان هم شاهد گفت‌وگوهایی هستیم که مانند دیگر کتاب‌های یالوم حالت جلسه روان‌درمانی دارد. یالوم سعی می‌کند به ذهن روزنبرگ نفوذ کند و علت تصمیمات و کارهای او را به مخاطب نشان دهد. صد البته جنبه‌های حقیقی داستان روزنبرگ بیشتر است و شما می‌توانید به این قسمت به شکل تاریخی هم نگاه کنید.

  • حرفی که اسپینوزا در این کتاب و در مقابل جامعه خودش دارد این است که به او اجازه بدهند خدا را به شیوه‌ای که خودش درک می‌کند ستایش کند. او خرافات دین یهود را قبول ندارد و تلاش می‌کند از خرد خود پیروی کند. اسپینوزا اعتقاد دارد باید موضوع دین را از موارد دیگر مانند سیاست جدا کرد و به شکل ویژه‌ای به آن نگاه کرد. خدایی که اسپینوزا قبول دارد با طبیعت برابر است و شامل همه‌چیز می‌شود که در همه‌جا حضور دارد. اینشتین هم که می‌گوید من به خدای اسپینوزا اعتقاد دارم نیز همین موضوع را به شیوه دیگری بیان می‌کند. اینشتین می‌گوید: «به اعتقاد من خدا با کائنات نردبازی نمی‌کند.» در واقع اسپینوزا همه این دنیا را براساس قاعده و قانون می‌بیند و از طریق ریاضیات درک می‌کند و خدا را در گوشه و کنار این نظم می‌بیند. ولی این موارد و بسیاری از موارد دیگر که اسپینوزا در مورد دین آن‌ها را نقد می‌کند نزد خاخام‌های زمان اسپینوزا قابل قبول نیست و او را طرد می‌کنند.