داستان فتحنامه مغان از کتاب نیمه ی تاریک ماه
بهنظر من «فتحنامه مغان» بیشتر از اینکه یک داستان سیاسی باشد، روایتِ تغییر تدریجی آدمها در فضای قدرت و هیجان جمعی است. گلشیری در این اثر فقط درباره یک دوره تاریخی حرف نمیزند، بلکه نشان میدهد انسان وقتی وارد فضای تعصب، خشم و احساسات جمعی میشود، ممکن است کمکم خودش را فراموش کند. چیزی که برای من جالب بود این است که داستان مدام خواننده را مجبور میکند از خودش بپرسد: اگر من هم در آن موقعیت بودم، آیا متفاوت رفتار میکردم یا نه؟
یکی از مهمترین ویژگیهای داستان، استفاده از روایت جمعی است. انگار یک «ما»ی بزرگ در حال حرف زدن است؛ «ما»یی که هم هیجان دارد، هم خشم، هم ترس و هم نوعی احساس گناه پنهان. این شیوه روایت باعث میشود شخصیتها فقط چند فرد جداگانه نباشند، بلکه نمایندهی بخشی از جامعه باشند. از دید روانشناسی اجتماعی، این موضوع خیلی مهم است، چون انسان وقتی داخل جمع قرار میگیرد، گاهی هویت فردیاش ضعیف میشود و بیشتر تحت تأثیر هیجان عمومی تصمیم میگیرد. در چنین شرایطی، آدم ممکن است کارهایی انجام دهد که در حالت عادی حتی تصورش را هم نکند.
بهنظر من گلشیری خیلی دقیق نشان میدهد که خشونت همیشه ناگهانی بهوجود نمیآید؛ گاهی آرامآرام و از دلِ توجیههای اخلاقی رشد میکند. شخصیتهای داستان فکر میکنند دارند کار درستی انجام میدهند، اما کمکم فضای ترس و حذف دیگران شکل میگیرد. این مسئله از نظر روانشناختی شبیه مکانیزم «توجیه رفتار» است؛ یعنی انسان وقتی نمیتواند اشتباه خودش را بپذیرد، سعی میکند برای رفتارش دلیل اخلاقی پیدا کند تا احساس گناهش کمتر شود.
فضای داستان هم مدام حس اضطراب و خفقان ایجاد میکند. حتی جاهایی که اتفاق خاصی نمیافتد، باز هم نوعی ناامنی در متن وجود دارد. بهنظرم دلیلش این است که گلشیری فقط درباره اتفاقات بیرونی نمینویسد، بلکه ذهن آدمهایی را نشان میدهد که میان شور، ترس و تردید گیر افتادهاند. زبان داستان هم همین حالت را تقویت میکند؛ گاهی تند و عصبی است، گاهی مبهم و سنگین، انگار خودِ روایت هم آرامش ندارد.
چیزی که این داستان را ماندگار میکند، همین نگاه عمیق به روان انسان است. گلشیری نشان میدهد آدمها همیشه قربانی قدرت نیستند؛ گاهی خودشان هم در شکل گرفتن فضای خشن و سرکوبگر نقش دارند، حتی اگر در ابتدا نیت خوبی داشته باشند. همین موضوع باعث میشود «فتحنامه مغان» فقط درباره یک زمان خاص نباشد، بلکه درباره رفتاری تکرارشونده در تاریخ و حتی در روان انسان باشد.
در کل، من فکر میکنم این داستان بیشتر از هر چیز درباره ترسِ از دست دادن انسانیت است؛ اینکه آدم در میان جمع، شعار و هیجان، کمکم توان فکر کردن مستقل را از دست بدهد و بعد دیگر نتواند مرز میان حقیقت و تعصب را تشخیص دهد. همین حس تلخ و هشداردهنده است که باعث میشود داستان بعد از تمام شدنش همچنان در ذهن بماند.
این کتاب رو مدتها پیش خوندم اما این سوال با من موند : چرا آلن در انتها خودکشی کرد ؟ دوستان لطفا نظر من رو تصحیح کنید یا نظر خودتون رو برام بنویسید.
در میان همهی این تاریکی، آلن مثل یک اشتباه به دنیا آمده است. خندههایش، شوخیهایش و علاقهاش به زندگی انگار به این دنیا تعلق ندارد. او تلاش میکند دیگران را از مرگ دور کند و ثابت کند هنوز میشود جور دیگری زندگی کرد. اما نکته مهم اینجاست که آلن فقط با آدمها میجنگد؛ نه با ریشههای عمیق ناامیدیای که در کل جامعه پخش شده است.
هرچه داستان جلوتر میرود، آلن آرامآرام در موقعیتی قرار میگیرد که باید بار روانی دیگران را هم تحمل کند. او تبدیل به کسی میشود که مدام باید امید تولید کند؛ کسی که اجازه ندارد خسته، ناامید یا ضعیف باشد. این دقیقاً همان نقطهای است که شخصیت او تراژیک میشود. چون انسان وقتی همیشه نقش «نجاتدهنده» را بازی میکند، ممکن است جایی برای دیدن زخمهای خودش نداشته باشد.
خودکشی آلن در پایان داستان را میتوان شکست یک فرد دانست، اما فقط شکست شخصی نیست؛ شکست جامعهای است که آنقدر در تاریکی فرو رفته که حتی روشنترین آدمش هم دوام نمیآورد. ژان تولی انگار میخواهد بگوید امید اگر تنها بماند، شکننده است. یک نفر به تنهایی نمیتواند فرهنگی را تغییر دهد که سالها بر پایه ترس، افسردگی و بیمعنایی ساخته شده است.
از طرف دیگر، پایان آلن نوعی افشای روانشناختی هم دارد: آدمهای شاد همیشه سالمترین آدمها نیستند. گاهی کسانی که بیشتر میخندند، بیشتر به دیگران امید میدهند و نقش ستون عاطفی را بازی میکنند، کمتر از همه فرصت دارند درد خودشان را نشان دهند. آلن در تمام داستان صدای زندگی بود، اما شاید هیچکس واقعاً صدای خودش را نشنید.
قدرت پایان کتاب در همین تضاد است. خواننده انتظار دارد آلن قهرمانی باشد که جهان را نجات میدهد، اما نویسنده عمداً این انتظار را میشکند تا نشان دهد در بعضی دنیاها، حتی امید هم میتواند فرسوده شود. همین تلخی باعث میشود پایان رمان مدت زیادی در ذهن بماند؛ چون خواننده ناگهان متوجه میشود مسئله فقط مرگ آلن نیست، بلکه مرگ تدریجی امید در جامعهای است که دیگر بلد نیست زندگی کند.