■ برو
برو
بی هیچ واژهای، بی هیچ خاطرهای
که دیگر نامت بر لبهایم
تنها طعم اندوه دارد.
برو
مثل آخرین نغمهی باران
که روی شیشه میمیرد
مثل رویایی که صبح،
آن را از یاد میبرد
رفتن
نام دیگر خاموشیست
و من سالهاست در سکوتت
به صدای نیامدنت گوش میدهم.
برو
اما اگر روزی بادی بیقرار
خاکستر خاطرات را بر پنجرهات پاشید
بدان که هنوز در گوشهای از این جهان
کسی بیصدا دوستت دارد.
آنچه که به پدربزرگ نگفتم:
پدربزرگم میگفت که بیخیالی رمز تحمل جهان است.
اما چگونه بیخیال شوم، وقتی هنوز خاطراتی در ذهنم زندهاند، وقتی هنوز صدای آنکه رفته در گوشم قدم میزند.
هوای نامتعادل داستان خودمان است؛ زندگی که گاه روشن است و گاه تیره و تار، به هر حال باید گذراند؛ گاه ثانیهها را، گاه ساعتها را و گاه کل عمر را.
دلنوشتهایست از جنس زندگی.
داستان مرگ و زندگی به یک اندازه واقعی است.
﴿الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ﴾
آنان که هرگاه مصیبتی به آنان رسد گویند: «ما از آنِ خدا هستیم و به سوی او بازمیگردیم».🌃