هرچند به شخصه بر این باور هستم که هنر سینماتیک نوعی تنبلی در انسان ها ایجاد کرده است و لقمه ی جویده شده ی اقتباسی از نوشتار را آماده در دهان ذهن ها می گذارد و جایگاهی از تخیل و خلاقیت و بازسازی برای افراد باقی نمیگذارد اما در مورد این کتاب فیلم اقتباس شده از آن برای درک بهتر فضای مدنظر لازم است.
قسمتی که در آخر داستان نویسنده داستان از راوی میپرسد کدام داستان حقیقی است امکان دارد تمام جهان بینی شما را به لرزه درآورد. مواظب باشید.
داستان آشنایی من با دلددا از همین کتاب شروع شد. روزگاری که تلاش من هم مانند تمام همسن هایم رسیدن به صندلی های دانشگاه بود. میانه ی راه ریاضیات و هندسه ی کنکوری خواندن، در کتاب خانه ی شهر کوچکمان اندک زمان های استراحت را برعکس دوستانی که به چای و سیگار و گپ می گذشت، من کتاب های کتابخانه را زیر و رو میکردم. روزی که از تست شیمی زدن خسته شده بودم و به دنبال کوره راهی از امید برای ادامه مسیر کسالت بار آن روز میگشتم، در قفسه کارتکس های آنجا که معمولا با سیستمی بسیار تصادفی برای سرک کشیدنم انتخاب میشدند به نام الیاس پورتلو برخوردم. کارتکس ها مقواهای سفید اندازه کف دستی بودند در کشوهای ریلی دراز با عرض کم که برای هر بخش از کتاب ها بر اساس دسته بندی هاشان پشت سر هم ردیف شده بودند. هنوز هم خلاقیت خانم کتابدار برای ایجاد قابلیت گشتن سریع فهرست کتاب های کتابخانه را با این سیستم کارتکسی در عصری که تکنولوژی سرچ در کامپیوتر وجود نداشت در ذهنم مانده است. چه چیزی میتواند نیروی محرک تو باشد که این همه زحمت را در آن کتابخانه کوچک شهر دور افتاده یک تنه به دوش بکشی؟
به هرحال میانه راه درس خواندن و تست زدن به صورت رندوم دو عدد تصادفی مثل 2 و 87 را در ذهنم ردیف میکردم. اولی، دومین کشوی کارتکس های بخش ادبیات داستانی بود و هشتاد و هفت می شماره کارتکسی که کتابش را باید میخواندم و آن الیاس پورتلو بود. قواعدی که برای خودم گذاشته بودم این بود که کتاب تصادفی را حتی اگر باب میلم نباشد، تا انتها بخوانم. پس از یادداشت شماره کارت عضویت ام و اسم کتاب و شماره ی مشخص کننده اش در کتابخانه به سمت پیش خوان رفتم و کاغذ را روی پیشخوان گذاشتم. مسئول کتابخانه بی آنکه نگاهی به من بیاندازد مشخصات را با کارت عضویت چک کرد و رفت پشت قفسه ها و اندکی بعد با کتابی به جلد سفید با طرحی قهوه ای برگشت. خانم کتابدار با آن دستان ظریف اش کارتکس دوقلوی کارتکس کشوی جستجو را از باکس پشت جلد کتاب را برداشت، اسم من، مشخصات کارت عضویت و تاریخ خروج و برگرداندن کتاب را در کارتکس نوشت و مجددا داخل باکس کتاب گذاشت.
با خواندن همان چند سطر اول متوجه شدم که تا مدت ها درس خواندن برای من راحت تر خواهد شد چون میدانم انتهای مسیر اش ذوق رسیدن تایم استراحت را دارم. تصویر سازی های دلددا همان روز مرا از خاکستری کشنده ی روزمرگی درآورد و به جزیره ساردتنی در ایتالیا و جمع مردم روستایی دوست داشتنی و عشق های مگو و ناممکن برد.
سال ها گذشت، من تمامی آثار دلددا را خواندم و خریدم و جمع آوری کردم بجز الیاس پورتولو. در هیچ نمایشگاه کتابی پیدایش نمیشد. انگار تنها نسخه همان نسخه ی کتابخانه بود. سال ها از دانشجو شدن من گذشته بود و بعد از مدت ها برگشتم به همان شهر کوچک و همان کتابخانه ولی پشت پیشخوان جوانکی عینکی نشسته بود که تق تق صدای کیبورد کامپیوترش خلوت کتاب ها را بهم میزد. وقتی اسم کتاب را گفتم شماره عضویت من را خواست و فهمیدم که باید کارت ام را تجدید کنم. پس از اتمام پروسه کتاب جلد سفید با طرح قهوه ای باز روی پیشخوان آمد و در کامپیوتر تاریخ خروج و بازگشت ثبت شد و پیامک آن هم برای من ارسال شد. از کتابخانه که بیرون آمدم جلد کتاب را باز کردم و دیدم کارتکس هنوز به آن چسبیده و دست خط ظریف خانم کتابدار اولین و آخرین اسمی که آنجا نوشته است فقط خود من هستم. برای لحظاتی به سرم زد که کتاب را دیگر به کتابخانه برنگردانم و برای خودم بردارم اما پس از خواندن مجدد آن به امید اینکه روزی پسرکی سفرش به ایتالیا را شروع کند آن را به کتابخانه برگرداندم.
سال های بسیار بعد ترش به لطف گیسوم نسخه چاپی همان کتاب را پیدا کردم و خریدم.
مانند همیشه موراکامی از یک وجود نامانوس (گوسفند وحشی حلول کرده در انسان) و یک پدیده ی مانوس (شروع با مراسم ختم یک معشوقه) گردابی میسازد و شما را مانند آلیس به داخل سوراخی به سمت سرزمین عجائب میکشاند.
برخورد های منطقی انسان های دارای روابط عاطفی در کتاب های موراکامی به نظرم مدینه فاضله زندگی است. مانند طلاق مرد بی نام از همسرش در همان ابتدای کتاب.
از سهگانه طلایی موراکامی اولی را با این کتاب شروع کردم امیدوارم درست انتخاب کرده باشم.
"درد اجباری و رنج کشیدن اختیاری است."
هرجایی که رنج زندگی را اختیاری بغل نکنیم درد حاصل ازآن تا آخر عمر دامن ما را خواهد گرفت و از این قطعیت گریزی نیست.
چقدر یک کتاب میتونه خوب باشه و چقدر میتونه تو رو به سمت کند و کاو در فرهنگ شرق و ژاپن سوق بده. چطور یک نویسنده میتونه کاری با ذهن تو بکه که تصاویر دور دستی از تصوراتی که هیچ وقت ندیدی در خیالات تو شکل بگیره که بخاطرش بری راجع به کلیات مفهوم "گیشا" عمیق بشی.
خوندن این کتاب برای دوستانی که می خوان بدونن که سختکوشی و ثبات قدم یعنی چی به شدت پیشنهاد میشه.
دارم این کتاب رو گوش میدم و جالبیش اینه قبلش راجع بهش تحقیق کردم و دیدم محبوب ترین اثر موراکامی در ژاپن هستش که بخاطرش به محبوبیتی رسید که دچار نوعی افسردگی شد ازسن محبوبیت. از موراکامی پیش تر از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم و کافکا در کرانه و سوزوکی تاراکی بی رنگ .... و چندین مجموعه داستان کوتاه خونده بودم و سال ها بود دور بودم از دنیاش پس تصمیم گرفتم برای بازگشت به دنیای خارق العاده از از رمانی ه کمترین سبک رئالیسم جادویی او را در خود دارد شروع کنم. ابتدا کاملا سرخورده می شوید ولی نوشتار به مراتب هر فصل پخته تر و پخته تر و پخته تر میشود و جاهایی میانه های یک سوم آخر شما را می سوزاند. بزرگ ترین هنرمندی موراکامی از دید من این است که چه رئالیسم جادووی بنویسد چه رئال درام گونه همواره میتواند حس همذات پنداری تو را برانگیزد به طوری که میانه های راه همراهی با داستان هایش به خود که می آیی میبینی همان کودک/پسر/دختر/ دانشجو/کارمند و.... شده ای و بازگشته ای به خاطرات قدیمی خود و دیگر نمیتوانی از ادامه ی همراهی نویسنده و شخصیت اصلی داستان رهایی بیابی. خواندن این اثر دوست داشتنی را پیشنهاد میدم و خوشحالم که بعد از مدت ها کتاب جذاب دیگری را برای کادو دادن پیدا کردم.