تالکین اول زبانها را ساخت، بعد مردمی را خلق کرد که آن زبانها را حرف بزنند، و در آخر برای آن مردم تاریخ نوشت.
اگر بخواهم حال و هوای «کینو» را در یک تصویر خلاصه کنم، میگویم مزهٔ این داستان شبیه لیموی ترش شیرازی است؛ لیمویی که خوب فشارش داده باشی، آبش جمع شده باشد و بعد گوشهاش را با دندان سوراخ کنی و یکباره آبش را هورت بکشی. نه تلخ است، نه شیرین؛ ترشیای دارد که صورتت را جمع میکند و تا مدتها مزهاش زیر زبانت میماند. «کینو» هم دقیقاً همین حس را در من ایجاد کرد؛ داستانی که آرام پیش میرود، اما در پایان میفهمی مدتهاست چیزی درونت را منقبض کرده است.
در نگاه من، زخم اصلی کینو خیانت همسرش نیست. حتی تنهایی یا سکوت هم نیست. زخم قدیمی او این است که سالها از زندگی لذت نبرده است. او زندگی را اداره میکند، اما آن را تجربه نمیکند. بار کوچکش را باز میکند، موسیقی جاز گوش میدهد، برای مشتریها قهوه و نوشیدنی آماده میکند و روزها را پشت سر هم میگذراند؛ اما در تمام این لحظات، کمتر نشانی از لذت واقعی در او دیده میشود. گویی مدتها پیش، بیآنکه خودش متوجه شود، از زندگی فاصله گرفته است.
به همین دلیل، خیانت همسرش را علت فروپاشی زندگی او نمیدانم؛ آن اتفاق فقط لحظهای است که حقیقت را آشکار میکند. این موضوع مرا یاد سکانسی که راجع به یهو افتادن تابلو در فیلم افسانهٔ 1900 در مغازه موسیقی حرف میزنند در مورد پیاده شدن 1900 از کشتی، انداخت. آنجا نیز افتادن تابلو علت تغییر نبود، بلکه لحظهای بود که نشان میداد دیگر امکان ادامه دادن به همان شکل گذشته وجود ندارد. در «کینو» نیز خیانت، همان میخی است که از دیوار بیرون میآید و تابلو را پایین میاندازد. زندگی کینو همان لحظه خراب نمیشود؛ آن لحظه فقط میفهمد که مدتهاست ترکهای دیوار را ندیده است.
جملهٔ همسر کینو در پایان داستان، این برداشت را برای من پررنگتر کرد؛ آنجا که میگوید اگر آن روز هم متوجه نمیشدی، بالاخره روز دیگری میفهمیدی. این جمله فقط دربارهٔ افشای یک رابطهٔ پنهانی نیست. انگار خود او نیز میداند که آن زندگی دیگر ظرفیت ادامه دادن نداشت و دیر یا زود حقیقت، راه خودش را برای آشکار شدن پیدا میکرد. در این خوانش، خیانت نه علت، بلکه بهانهای است برای روبهرو شدن با واقعیتی که سالها در سکوت پنهان مانده بود.
در کنار این موضوع، فضای داستان نیز کاملاً با وضعیت درونی کینو هماهنگ است. بار کوچک او بیشتر شبیه پناهگاهی موقت برای آدمهای زخمی است تا مکانی برای شادی. مشتریها، موسیقی، گربه و حتی سکوتهای طولانی، همگی حس تعلیقی ایجاد میکنند که گویی زندگی در آن متوقف شده است. حضور مارها را نیز بیش از آنکه نیرویی فراطبیعی بدانم، نشانهای از همین رکود و فرسودگی درونی میبینم؛ گویی طبیعت به کینو هشدار میدهد که دیگر نمیتواند تا ابد در این بیحسی باقی بماند.
در نهایت، احساس میکنم «کینو» بیش از آنکه داستان خیانت باشد، داستان بیدار شدن است. موراکامی نمیپرسد چرا زندگی یک انسان فرو میریزد؛ میپرسد چرا ما معمولاً تا لحظهٔ فرو ریختن، متوجه ترکهایش نمیشویم. شاید به همین دلیل، بعد از تمام شدن داستان، بیشتر از هر چیز این سؤال در ذهنم ماند: آخرین باری که واقعاً از زندگی لذت بردم، چه زمانی بود؟
«سامسای عاشق» را بار دوم با ذهنی متفاوت خواندم. این بار دیگر دنبال ارجاعهای موراکامی به «مسخ» کافکا یا یافتن نمادها نبودم؛ بیشتر تلاش کردم ببینم موراکامی چگونه فرآیند انسان شدن را به تصویر میکشد. اگر قرار بود جملهای روی پشت جلد این داستان بنویسم، احتمالاً مینوشتم: «انسان بودن چیز بدی هم نیست.»
در نگاه اول، دختر قوزدار شاید به دلیل متفاوت بودنش توجه را جلب کند، اما جذابیت او صرفاً در تفاوت ظاهریاش نیست. او یکی از نخستین انسانهایی است که سامسا با او روبهرو میشود؛ انسانی که بدون تلاش برای پنهان کردن تفاوتش، خودش است. این ویژگی باعث میشود سامسا، که خود همچون صفحهای سفید وارد جهان انسانها شده، نخستین تصویرش از انسان را نه در قالب کمال، بلکه در قالب نقص، صداقت و پذیرش ببیند.
فضای داستان نیز به همین اندازه در شکلگیری این تجربه نقش دارد. پنجرههای تختهکوبشده، درِ قفلشده، خانهای که خانواده در آن حضور ندارند و شهری که در میانهٔ یک درگیری نظامی گرفتار شده است، جهانی میسازند که هم آشناست و هم غریب. در دل این فضای وهمآلود، موراکامی با سرعتی شگفتانگیز مراحل انسان شدن را پیش چشم خواننده میگذارد: بیدار شدن، راه رفتن، گرسنگی، غذا خوردن، لباس پوشیدن، شناخت بدن، تجربهٔ شرم، میل جنسی و سپس عبور از غرایز اولیه.
برای من، مهمترین نقطهٔ داستان دقیقاً همین عبور است. سامسا ابتدا تنها برای زنده ماندن میآموزد؛ اما کمکم وارد مرحلهای میشود که دیگر فقط به بقا مربوط نیست. او میخواهد «دیگری» را بشناسد. به گمان من، آنچه میان او و دختر قوزدار شکل میگیرد هنوز عشق به معنای ادبی و عاشقانهٔ آن نیست. این بیشتر کنجکاوی نخستین انسانی است که برای اولین بار انسانی دیگر را میبیند و احساس میکند جهانش با حضور او بزرگتر شده است. اگر نخستین ملاقات او با فرد دیگری بود، احتمالاً همین اشتیاق برای شناخت نیز نسبت به همان شخص شکل میگرفت و مسیر رشدش به سمت دیگری میرفت.
همین موضوع باعث شد به این فکر کنم که سامسا بیش از آنکه عاشق شود، در حال ساختن نخستین جهانبینی خود است. او هیچ پیشینه، خاطره یا قضاوتی ندارد و اولین برخوردهایش بنیان نگاهش به جهان را میسازند. به همین دلیل، اولین انسانی که وارد زندگی او میشود، فقط یک شخصیت نیست؛ بلکه نخستین معلم او در فهم انسان بودن است.
شاید عنوان «سامسای عاشق» نیز نوعی بازی ظریف موراکامی با خواننده باشد. عنوان ما را به سمت انتظار یک داستان عاشقانه هدایت میکند، اما آنچه در متن میبینیم، بیشتر روایت امکان عشق است تا خود عشق. پیش از آنکه کسی بتواند عاشق شود، باید انسان بودن را بیاموزد؛ باید دیگری را ببیند، کنجکاو شود، بپرسد و آرامآرام از دنیای صرفاً غریزی وارد دنیای انتخاب، ارتباط و همدلی شود.
در پایان، بیش از هر چیز یاد این بیت افتادم:
«آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعهٔ کار به نام من دیوانه زدند.»
اگر «بار امانت» را آگاهی و مسئولیت انسان بودن بدانیم، سامسا در طول داستان قدمبهقدم آن را بر دوش میگیرد. او از موجودی که تنها وجود دارد، به انسانی تبدیل میشود که میتواند دیگری را ببیند، از او بیاموزد و در برابر جهان احساس شگفتی کند. شاید همین شگفتی، نخستین نشانهٔ واقعی انسان بودن باشد؛ و شاید به همین دلیل است که پس از پایان داستان، بیش از هر جملهای این فکر در ذهنم ماند:
انسان بودن، چیز بدی هم نیست.
«شهر گربهها» در نگاه اول داستانی فانتزی دربارهی شهری است که گربهها شبها در آن زندگی میکنند و انسانی که به اشتباه در آن گرفتار میشود. اما هرچه بیشتر در داستان پیش میرویم، روشنتر میشود که موراکامی علاقهای به توضیح دادن واقعیت یا خیال بودن این شهر ندارد. شهر گربهها بیش از آنکه یک مکان باشد، یک وضعیت است؛ وضعیتی که در آن انسان احساس میکند دیگر کسی او را نمیبیند.
بار اول که داستان را خواندم، فضای آن مرا به یاد «گالیور و لیلیپوت» انداخت؛ شهری عجیب که با خلق جهانی متفاوت، جامعهی انسانها را از زاویهای دیگر به تصویر میکشد. اما در خوانش دوباره، این شباهت برایم کمرنگ شد و جای خود را به احساسی عمیقتر داد. این بار شهر گربهها را شبیه دنیایی دیدم که نوجوانی تنها و گمشده در میان جمعیتی بزرگ تجربه میکند؛ جایی که هیچکس او را نمیبیند و آدمهای اطرافش آنقدر از او دور شدهاند که گویی دیگر انسان نیستند، بلکه موجوداتی بیگانهاند.
در کتاب کودک آلمانی که در دل داستان روایت میشود، انسانی در شهر گربهها میماند و دیگر هیچ قطاری برای او توقف نمیکند. این تصویر برای من یادآور برزخ بود؛ جهانی که در آن نه زندهای و نه مرده، نه کسی صدایت را میشنود و نه راه بازگشتی وجود دارد. گربهها هم دیگر او را نمیبینند؛ انگار به روحی تبدیل شده که در جهانی بیاعتنا سرگردان است. موراکامی هرگز این تعبیر را تأیید نمیکند، اما فضای داستان آنقدر باز است که چنین خوانشی را ممکن میکند.
همین تصویر، هنگام بازگشت به داستان اصلی، معنای تازهای پیدا میکند. تنِگو نیز به نوعی در برزخ زندگی میکند؛ نه به دلیل حضور در شهری خیالی، بلکه به واسطهی کودکیای که هرگز شبیه دیگران نبوده است. در حالی که همسالانش یکشنبهها را با بازی و تفریح میگذرانند، او ناچار است همراه پدرش برای گرفتن آبونمان خانه به خانه برود. این تجربه او را از همان ابتدا از جهان کودکان جدا میکند و احساس «ندیده شدن» را در وجودش نهادینه میسازد. از این منظر، شهر گربهها دیگر یک مکان نیست؛ استعارهای از زیستن در جهانی است که هیچکس رنج تو را نمیبیند.
یکی از جذابترین نمادهای داستان برای من، قطار است. در ظاهر، قطار وسیلهای است که مسافران را جابهجا میکند، اما در لایهای عمیقتر میتوان آن را به رابطهی تنِگو و پدرش تعبیر کرد. پدری که تمام عمر در حرکت است، اما هیچگاه در ایستگاه عاطفی فرزندش توقف نمیکند. پایان داستان، جایی که دیگر هیچ قطاری در آن ایستگاه نمیایستد، برایم معنایی فراتر از یک تصویر فانتزی پیدا کرد؛ انگار دیگر فرصتی برای گفتوگو، آشتی یا فهمیدن باقی نمانده است.
موراکامی در بخش دیگری از داستان، با طرح احتمال نامشروع بودن تولد تنِگو، شکاف هویتی شخصیت را عمیقتر میکند. او هرگز حقیقت را آشکار نمیکند و شاید اساساً قصدش هم همین باشد. مسئله این نیست که پدر واقعی تنِگو چه کسی است، بلکه این است که او هیچگاه فرصت فهمیدن حقیقت را پیدا نمیکند. زمانی تصمیم میگیرد سؤالهایش را از پدر بپرسد که ذهن پدر دیگر توان پاسخ دادن ندارد. از اینجا به بعد، آن سؤالها بیجواب میمانند و همچون ارواحی تا پایان عمر همراه او خواهند بود.
اگر بخواهم تمام داستان را در یک جمله خلاصه کنم، میگویم «شهر گربهها» دربارهی گم شدن نیست؛ دربارهی دیر رسیدن است. دیر رسیدن به حقیقت، دیر رسیدن به گفتوگو، دیر رسیدن به شناخت پدر، مادر و حتی خود. ایستگاهی که زمانی امکان توقف در آن وجود داشت، اکنون دیگر وجود ندارد و قطار هرگز بازنمیگردد. شاید همین است که داستان را تا این اندازه تلخ میکند.
در نهایت، آنچه بیش از هر چیز در ذهنم ماند، نه خود شهر گربهها بود و نه گربههایش؛ بلکه این احساس بود که بزرگترین تراژدی زندگی، ندانستن حقیقت نیست، بلکه رسیدن به لحظهای است که تازه آمادهی پرسیدن میشوی، اما دیگر هیچکس برای پاسخ دادن وجود ندارد.
برای هر کسی زلزله ای که بنیان زندگی یا شخصیت اش را زیر و رو میکنه داستانی متفاوت است. داستان این کتاب پس از زلزله کوبه توسط موراکامی نوشته شده است اما هیچ ربطی به آن زلزله ندارد و در عین حال کاملا با زلزله مربوط است.
ما معمولاً والدینمان را زمانی میفهمیم که دیگر فرصت زیادی برای فهمیدنشان باقی نمانده است.
کتابی که موراکامی در آن حرف دل پسرانی را میزند که روزگاری با پدر غریبه بوده اند و هرچه جلوتر میروند تازه میفهمند که پدر چقدر آدم حسابی بوده است.
موراکامی کوتاه ولی جذاب شما را در روایت یک شب توکیو از زاویه دید یک دوربین فیلمبرداری بی طرف قرار می دهد. به سبکی که دو جنبه شخصیتی که هر آدمی در وجودش دارد از طرقی با ماری و اری دو خواهر داستان دچار همذات پنداری می شوند. حتی موراکامی برای آن اشخاص اندک خارج از نمودار زنگوله ای توضیع نرمال در همذات پنداری با این خواهران قرار نگیرند شخص ناظر تاکاهاشی را می آفریند تا با او همذات پنداری کند. به هر حال پس از تاریکی کتاب خواندنی است که شما را به لایه های کثیف تر ژاپن هدایت می کند.
شاید اقتباسی ترین کتاب موراکامی که خوندم همین باشه که اگه مثلا بدن کیم کی دوک از روش یه فیلم بسازه درصد خودکشی ملت سه برابر میشه. چجوری میشه یکی اونقدر خوب مغز خودش رو بشناسه که همزمان از ذات خودآگاه و ناخودآگاه خودش در فصل های زوج و فرد جدا جدا دوتا داستان رو ببره جلو و انتهاش مغزتو بترکونه؟
تا حالا ندیده بودم بشه با یک کاراکتر بی نام در یک کتاب اینقدر همذات پنداری کرد یا شاید هم چون بی نام هستش مثل ظرف شیشه ای خالی هرکسی به قد خودش خودشو توش جا میکنه و از دیدگاه خودش میبینه و پر اش میکنه.
من سال 1384 در رادیو فرهنگ و برنامه کتاب شب با صدای استاد بهروز رضوی این کتاب رو شنیدم و امروز خبر اومد که فوت شدن استاد رضوی روحشون شاد و یادشون گرامی....
سال ها پیش در مجله سینمایی دانشگاه نقدی از تیم برتون و کارنامه ی سینمایی اش نوشتم و جمله ای در آن بکار بردم بر این منوال که "امپراطور دنیای خودش". بی شک تنها کسی که می تواند فیلمی به نام بیگ فیش بسازد و کتاب مرگ غم انگیز پسر صدفی را بنویسد و چنین چیز غمگینی را در لفافه ای پیچیده در تخیلات فانتزی شیرین به مغز شما بخوراند همان تیم برتون است و به همین دلیل او تنها امپراطور این دنیاست چون بغیر او کسی در آن دنیا وجود ندارد که برای گرفتن صندلی امپراطوری تلاش کند. تضارب بچه ها با بزرگ تر ها همواره در روح کارهای او نمایان بوده است از ادوارد دست قیچی تا چارلی و کارخانه شکلات سازی و تا همین کتاب حاضر. در میانه راه کتاب های روزانه سبک نوین خواندن این اثر برای تنوع مذاق فکر پیشنهاد می شود.
هرچند به شخصه بر این باور هستم که هنر سینماتیک نوعی تنبلی در انسان ها ایجاد کرده است و لقمه ی جویده شده ی اقتباسی از نوشتار را آماده در دهان ذهن ها می گذارد و جایگاهی از تخیل و خلاقیت و بازسازی برای افراد باقی نمیگذارد اما در مورد این کتاب فیلم اقتباس شده از آن برای درک بهتر فضای مدنظر لازم است.
قسمتی که در آخر داستان نویسنده داستان از راوی میپرسد کدام داستان حقیقی است امکان دارد تمام جهان بینی شما را به لرزه درآورد. مواظب باشید.
داستان آشنایی من با دلددا از همین کتاب شروع شد. روزگاری که تلاش من هم مانند تمام همسن هایم رسیدن به صندلی های دانشگاه بود. میانه ی راه ریاضیات و هندسه ی کنکوری خواندن، در کتاب خانه ی شهر کوچکمان اندک زمان های استراحت را برعکس دوستانی که به چای و سیگار و گپ می گذشت، من کتاب های کتابخانه را زیر و رو میکردم. روزی که از تست شیمی زدن خسته شده بودم و به دنبال کوره راهی از امید برای ادامه مسیر کسالت بار آن روز میگشتم، در قفسه کارتکس های آنجا که معمولا با سیستمی بسیار تصادفی برای سرک کشیدنم انتخاب میشدند به نام الیاس پورتلو برخوردم. کارتکس ها مقواهای سفید اندازه کف دستی بودند در کشوهای ریلی دراز با عرض کم که برای هر بخش از کتاب ها بر اساس دسته بندی هاشان پشت سر هم ردیف شده بودند. هنوز هم خلاقیت خانم کتابدار برای ایجاد قابلیت گشتن سریع فهرست کتاب های کتابخانه را با این سیستم کارتکسی در عصری که تکنولوژی سرچ در کامپیوتر وجود نداشت در ذهنم مانده است. چه چیزی میتواند نیروی محرک تو باشد که این همه زحمت را در آن کتابخانه کوچک شهر دور افتاده یک تنه به دوش بکشی؟
به هرحال میانه راه درس خواندن و تست زدن به صورت رندوم دو عدد تصادفی مثل 2 و 87 را در ذهنم ردیف میکردم. اولی، دومین کشوی کارتکس های بخش ادبیات داستانی بود و هشتاد و هفت می شماره کارتکسی که کتابش را باید میخواندم و آن الیاس پورتلو بود. قواعدی که برای خودم گذاشته بودم این بود که کتاب تصادفی را حتی اگر باب میلم نباشد، تا انتها بخوانم. پس از یادداشت شماره کارت عضویت ام و اسم کتاب و شماره ی مشخص کننده اش در کتابخانه به سمت پیش خوان رفتم و کاغذ را روی پیشخوان گذاشتم. مسئول کتابخانه بی آنکه نگاهی به من بیاندازد مشخصات را با کارت عضویت چک کرد و رفت پشت قفسه ها و اندکی بعد با کتابی به جلد سفید با طرحی قهوه ای برگشت. خانم کتابدار با آن دستان ظریف اش کارتکس دوقلوی کارتکس کشوی جستجو را از باکس پشت جلد کتاب را برداشت، اسم من، مشخصات کارت عضویت و تاریخ خروج و برگرداندن کتاب را در کارتکس نوشت و مجددا داخل باکس کتاب گذاشت.
با خواندن همان چند سطر اول متوجه شدم که تا مدت ها درس خواندن برای من راحت تر خواهد شد چون میدانم انتهای مسیر اش ذوق رسیدن تایم استراحت را دارم. تصویر سازی های دلددا همان روز مرا از خاکستری کشنده ی روزمرگی درآورد و به جزیره ساردتنی در ایتالیا و جمع مردم روستایی دوست داشتنی و عشق های مگو و ناممکن برد.
سال ها گذشت، من تمامی آثار دلددا را خواندم و خریدم و جمع آوری کردم بجز الیاس پورتولو. در هیچ نمایشگاه کتابی پیدایش نمیشد. انگار تنها نسخه همان نسخه ی کتابخانه بود. سال ها از دانشجو شدن من گذشته بود و بعد از مدت ها برگشتم به همان شهر کوچک و همان کتابخانه ولی پشت پیشخوان جوانکی عینکی نشسته بود که تق تق صدای کیبورد کامپیوترش خلوت کتاب ها را بهم میزد. وقتی اسم کتاب را گفتم شماره عضویت من را خواست و فهمیدم که باید کارت ام را تجدید کنم. پس از اتمام پروسه کتاب جلد سفید با طرح قهوه ای باز روی پیشخوان آمد و در کامپیوتر تاریخ خروج و بازگشت ثبت شد و پیامک آن هم برای من ارسال شد. از کتابخانه که بیرون آمدم جلد کتاب را باز کردم و دیدم کارتکس هنوز به آن چسبیده و دست خط ظریف خانم کتابدار اولین و آخرین اسمی که آنجا نوشته است فقط خود من هستم. برای لحظاتی به سرم زد که کتاب را دیگر به کتابخانه برنگردانم و برای خودم بردارم اما پس از خواندن مجدد آن به امید اینکه روزی پسرکی سفرش به ایتالیا را شروع کند آن را به کتابخانه برگرداندم.
سال های بسیار بعد ترش به لطف گیسوم نسخه چاپی همان کتاب را پیدا کردم و خریدم.
مانند همیشه موراکامی از یک وجود نامانوس (گوسفند وحشی حلول کرده در انسان) و یک پدیده ی مانوس (شروع با مراسم ختم یک معشوقه) گردابی میسازد و شما را مانند آلیس به داخل سوراخی به سمت سرزمین عجائب میکشاند.
برخورد های منطقی انسان های دارای روابط عاطفی در کتاب های موراکامی به نظرم مدینه فاضله زندگی است. مانند طلاق مرد بی نام از همسرش در همان ابتدای کتاب.
از سهگانه طلایی موراکامی اولی را با این کتاب شروع کردم امیدوارم درست انتخاب کرده باشم.
"درد اجباری و رنج کشیدن اختیاری است."
هرجایی که رنج زندگی را اختیاری بغل نکنیم درد حاصل ازآن تا آخر عمر دامن ما را خواهد گرفت و از این قطعیت گریزی نیست.
چقدر یک کتاب میتونه خوب باشه و چقدر میتونه تو رو به سمت کند و کاو در فرهنگ شرق و ژاپن سوق بده. چطور یک نویسنده میتونه کاری با ذهن تو بکه که تصاویر دور دستی از تصوراتی که هیچ وقت ندیدی در خیالات تو شکل بگیره که بخاطرش بری راجع به کلیات مفهوم "گیشا" عمیق بشی.
خوندن این کتاب برای دوستانی که می خوان بدونن که سختکوشی و ثبات قدم یعنی چی به شدت پیشنهاد میشه.
بالاخره پس از مدت ها تونستم نسخه الکترونیکی کتاب رو پیدا کنم و بخونم. قلم استاد فرزانه همواره زیبا بوده و هست. به تناسب بقیه ی آثار دلددا نوشتار، مینیمال تر و خودمانی تر به نظر میاد. انتهای کار همچنان امضای دلددا رو در خود داره و برای کسانی که با سبک او آشنایی زیادی ندارند هنوز می تواند جذابیت خودش رو داشته باشد اما برای کسانی که عادت به پایان بندی های "الیاس پورتلو"، "چشم های سیمونه" و "وسوسه" کرده اند اندکی شاید راضی کننده نباشه. همواره عاشق تصویر سازی های ناب این خداونگار نوشتار تصویری بوده ام و در این کتاب برای شما این سبک را به اعلاترین مرحله ی کارهایش می رساند. بی شک شما در قاب نقاشی گرفتار می شوید که مانند داستان های هری پاتر یک قاب عکس متحرک است و کاملا سینمایی روایت میشود با اینکه یک قاب ثابت از کلیسایی بر روی یک تپه مشرف به روستایی است. برای قدم های ابتدایی مسیر دلددا شناسی پیشنهاد میشه جزو اولین کتاب ها باشه.
دارم این کتاب رو گوش میدم و جالبیش اینه قبلش راجع بهش تحقیق کردم و دیدم محبوب ترین اثر موراکامی در ژاپن هستش که بخاطرش به محبوبیتی رسید که دچار نوعی افسردگی شد ازسن محبوبیت. از موراکامی پیش تر از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم و کافکا در کرانه و سوزوکی تاراکی بی رنگ .... و چندین مجموعه داستان کوتاه خونده بودم و سال ها بود دور بودم از دنیاش پس تصمیم گرفتم برای بازگشت به دنیای خارق العاده از از رمانی ه کمترین سبک رئالیسم جادویی او را در خود دارد شروع کنم. ابتدا کاملا سرخورده می شوید ولی نوشتار به مراتب هر فصل پخته تر و پخته تر و پخته تر میشود و جاهایی میانه های یک سوم آخر شما را می سوزاند. بزرگ ترین هنرمندی موراکامی از دید من این است که چه رئالیسم جادووی بنویسد چه رئال درام گونه همواره میتواند حس همذات پنداری تو را برانگیزد به طوری که میانه های راه همراهی با داستان هایش به خود که می آیی میبینی همان کودک/پسر/دختر/ دانشجو/کارمند و.... شده ای و بازگشته ای به خاطرات قدیمی خود و دیگر نمیتوانی از ادامه ی همراهی نویسنده و شخصیت اصلی داستان رهایی بیابی. خواندن این اثر دوست داشتنی را پیشنهاد میدم و خوشحالم که بعد از مدت ها کتاب جذاب دیگری را برای کادو دادن پیدا کردم.