اولین باری که یکی بهم گفت صدات خیلی قشنگه یه آدمی بیرون از خانوادهم بود، همینطور اولین نفری که از چشمام تعریف کرد یه آدم غریبه بود، و اولین باری که شنیدم چهره زیبایی دارم.
تو کجا بودی مامان، چرا هیچوقت این زیباییهارو نشونم ندادی؟
من پارههای اندوه ، خشم و گریز بودم،
تو جان مرا اما به عشق دوختی...
من در تو غرق میشوم، همچون سوریها که در دریا غرق میشوند...
این کتاب با نگاهی انتقادی به شیوه حکمرانی احمدینژاد در صدد پاسخ به این سوال است که چگونه او با اتکا به ویژگیهای پوپولیستی توانست بخشهایی از جامعه را بسیج کند و این عوامفریبی چه تبعات و پیامدهای بلندمدت، عمیق و خطرناک برای فرهنگ، سیاست، اقتصاد و جامعه ایران داشت.
با مطالعه این کتاب پی بردم که سیاست عرصه امیال و آرزوها نیست، عرصهی ممکنهاست...
چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانهای تاریک. من غلام خانههای روشنم...

دانستم که درک او آسانتر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند. و من نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟؟