خشونت ؛
«داستایفسکی» در سراسر رمان «ابله»، مضامین خشونت و مرگ را مورد توجه قرار می دهد. داستان جهانی خشن را به تصویر می کشد که در آن، انسان ها رفتاری بیرحمانه با یکدیگر دارند و سایه مرگ بر زندگی همه کاراکترها سنگینی می کند. برای درک شیوه پرداخت رمان به خشونت و مرگ، باید به این نکته توجه کرد که «شاهزاده میشکین» تا چه اندازه در قالب شخصیتی مسیحگونه ساخته و پرداخته شده است. خشونت و مرگ در مسیحیت و در روایت زندگی «عیسی مسیح» نقشی بسیار اساسی دارد.
در سنت های مسیحی، مصلوب شدن «عیسی مسیح» و روزهای منتهی به آن، با عنوان «مصائب مسیح» (Passion) شناخته می شود—بر اساس واژهی لاتین «passionem» به معنای «رنج کشیدن» و «تحمل کردن». در رمان «ابله»، واژهی «passion» از یک سو با همین معنای اصلی لاتین، یعنی رنج، و از سوی دیگر با معنای امروزی آن، یعنی احساس شدید و مهارنشده (شور و اشتیاق)، به خشونت و مرگ پیوند می خورد.
رمان نشان می دهد که شور و هیجان کنترلنشده، علت اصلی خشونت است و از همین رو، نسبت به اینگونه شور و اشتیاق خطرآفرین، موضعی هشداردهنده می گیرد. داستان به شکل همزمان به این نکته می پردازد که چون خشونت و مرگ، بخش هایی اجتنابناپذیر از زندگی هستند، مسیحیان باید تحمل و شکیبایی را بیاموزند، مانند «عیسی مسیح» در دوران مصائب خود، و مانند «میشکین» در سراسر داستان.
اگرچه رمان از یک سو خشونت را بخشی فراگیر از زندگی انسان به تصویر می کشد، از سوی دیگر نشان می دهد که واکنش درست به خشونت، پیروی از سنت مسیحی ازخودگذشتگی و «برگرداندن گونه دیگر» است. در واقع، رمان با پیروی از فلسفه مسیحی این ایده را مطرح می کند که تحمل خشونت، بدون این که فرد در پاسخ دست به خشونت بزند، می تواند جنبهای رهاییبخش داشته باشد.
طمع ؛
رمان «ابله» جهانی را به تصویر می کشد که به واسطه پول و طمع به فساد کشیده شده است. در دورانی که ارزش های اخلاقی و دینی، همراه با جایگاه ها و هنجارهای اجتماعی، در حال دگرگونی است، طمع به نیرویی قدرتمند تبدیل می شود که به رفتار انسان ها شکل و جهت می دهد. دیدگاه مسیحی رمان این پیام را منتقل می کند که اگرچه همه انسان ها به شکل ذاتی از معصومیت اخلاقی برخوردارند، این معصومیت ممکن است بر اثر پیامدهای ناشی از پول و طمع آلوده شود: خودخواهی، سوءاستفاده، بیرحمی و حتی خشونت.
به این صورت، چارچوبی از ارزش ها که بر پایه سودجویی بنا شده است، ادراک انسان ها از درست و نادرست را تباه، و آن را با گرایش افراطی به پول و قدرت جایگزین می کند. تغییرات ناگهانی و غیرقابل پیشبینی در ثروت نیز نشان می دهد که دارایی، معیار مناسبی برای سنجش ارزش واقعی انسان نیست. در حقیقت، رمان این نکته را مورد توجه قرار می دهد که معمولا رابطهای معکوس میان ثروت و اخلاقمداری وجود دارد.
شاید به شکلی غافلگیرکننده، کاراکتر طنزآمیز و نهچندان دانای داستان، «لبدف»، است که دیدگاه کلی رمان درباره پول، طمع و فساد را بیان می کند و هشدار می دهد که این عوامل چگونه در حال مسموم کردن تمام روسیه هستند. «لبدف» در سخنرانی طولانی و نامنسجم خود، از فقر شدید موجود در روسیه سخن می گوید و با شگفتی می پرسد که تهیدستان چگونه «دوام می آورند.» او همچنین به بیعدالتی ناشی از مالیات های سنگینی اشاره می کند که فقرا باید به کلیسا بپردازند و می گوید کشیشان «شصت برابر چاقتر» از مردم عادی هستند. پیام اصلی «لبدف» کاملا جدی است: پول و طمع، جامعه روسیه را تا حد خطرناکی فاسد کردهاند. رمان به این ایده می پردازد که شاید تنها با رهایی از وابستگی به پول و طمع بتوان این فساد را از میان برد.
معصومیت ؛
رمان «ابله» به کاوش در این پرسش می پردازد که معصومیت اخلاقی کامل چگونه خواهد بود و آیا ممکن است چنین معصومیتی با حماقت اشتباه گرفته شود. شخصیت اصلی رمان، «شاهزاده میشکین»، انسانی کاملا پاک و بیآلایش است که مورد تحسین سایر کاراکترهای رمان قرار می گیرد، اما در عین حال، اغلب فردی نادان (یا «ابله»، که عنوان کتاب را به خود اختصاص داده است) نیز در نظر گرفته می شود. رمان نشان می دهد که این برداشت، درست نیست چون «میشکین» در حقیقت فردی بسیار خردمند و فهمیده است: معصومیت اخلاقی نه شکلی از حماقت، بلکه گونهای از خرد است.
اطرافیان «میشکین» نمی توانند درک کنند که معصومیت او شکلی از دانایی است چون آن را با انواع دیگر معصومیت اشتباه می گیرند که (به درستی) با ناآگاهی یا سادهلوحی پیوند خورده است. به عنوان نمونه، دیگران اغلب او را مانند یک کودک در نظر می گیرند—مثل زمانی که معلم سالخوردهی مدرسه می گوید: «شاهزاده به خاطر یک شوخی ساده، مثل یک دختربچهی معصوم، از خجالت سرخ می شود.» معصومیتی که به کودکان، و بهخصوص دختربچه ها، اختصاص می یابد، از نظر اخلاقی پاک و بیآلایش، اما با ناآگاهی و سادهدلی نیز همراه است. سرخ شدن از خجالت به خاطر یک «شوخی ساده» این تصور را به وجود می آورد که «میشکین» شخصیتی بسیار حساس دارد. شاید او از نظر اخلاقی درستکار باشد، اما از تمام واقعیت های جهان باخبر نیست؛ واقعیت هایی که بنا بر برداشت کاراکترها، سرسختی و بدبینی بیشتری را در او شکل خواهد داد.
به شکل مشابه، کاراکتری دیگر به نام «کلر» به «میشکین» میگوید: «شاهزاده، نگاهات به زندگی هنوز سرشار از امید و معصومیت است؛ حتی می توان گفت ساده و روستایی است!» این گفته نیز بار دیگر بر معصومیت «میشکین» تأکید می کند، اما در عین حال به شکل تلویحی می گوید این معصومیت، ناگزیر نوعی ناآگاهی یا سادهلوحی است. واژهی «هنوز» نشانگر این ایده است که «میشکین» در دنیایی کودکانه و به دور از واقعیت های جهان زندگی می کند و به محض این که با این واقعیت ها روبهرو شود، معصومیت خود را به شکل اجتنابناپذیر از دست خواهد داد. همچنین واژهی «روستایی»، نگاه بیآلایش و سنتی «میشکین» به جهان (که با زندگی سادهی روستایی پیوند دارد) را در برابر بدبینی و بیاعتمادی شهرنشینان قرار می دهد.
در حقیقت، در آن دوره از تاریخ روسیه، بیشتر مردم ساکن در روستاها، دهقانانی بدون سواد و تحصیلات و عمیقا مذهبی بودند، در حالی که در شهرها، افراد بورژوا و اشرافزاده (مانند کاراکترهای رمان) درباره نظریه های نوین «سوسیالیسم»، «نیهیلیسم» و خداناباوری بحث می کردند. از این رو، سخن «کلر» در این باره که «میشکین» نگاهی «روستایی» به جهان دارد، بر این نکته تأکید می کند که او فردی واپسگرا و سادهلوح است.
«کلر» اما همچنین با شگفتی از توانایی «میشکین» در شناخت ذهن دیگران سخن می گوید: «به خاطر خدا، شاهزاده! نخست این همه سادگی و معصومیت که حتی عصر زرین هم به خود ندیده، و بعد ناگهان، با عمیقترین مشاهدات روانشناختی، همچون تیر از میان انسان عبور می کنی.» «کلر» با بیقراری از «میشکین» میخواهد که این «تناقض» را توضیح دهد. اما رمان به این نکته می پردازد که در حقیقت اصلا تناقضی وجود ندارد. کاراکتر «میشکین» نشان می دهد که معصومیت اخلاقی راستین و کامل، در واقع گونهای بسیار نیرومند و نافذ از خردمندی است، و نه شکلی از حماقت.
رمان «ابله» اثر،«فئودور داستایوفسکی» بخشی از سنت غنی و جریانساز رمان های روسی در قرن نوزدهم است. دو مورد دیگر از مشهورترین رمان های او، کتاب «برادران کارامازوف » و کتاب «جنایات و مکافات»، بسیاری از مضامینی را مورد بررسی قرار می دهند که در کتاب «ابله» به چشم می خورد، از جمله معصومیت و گناه، مسیحیت و خداناباوری، خشونت، و خودکشی. یکی از نویسندگانی که نامش اغلب در کنار «داستایفسکی» مطرح می شود«لئو تولستوی » است که مشهورترین رمانهایش، کتاب «آنا کارنینا» و کتاب «جنگ و صلح»، همانند «ابله» از سبکی واقعگرایانه استفاده می کنند و شیوه های گوناگونِ به تصویر کشیدن روان انسان را می آزمایند.
کتاب «اعتراف» اثر «تولستوی» که بیداری مذهبی او را روایت می کند، از این جهت با رمان «ابله» پیوند می خورد که هر دو اثر به بررسی مسیحیت، اخلاق و این پرسش می پردازند که چه چیزی در برابر بیمعنایی ظاهری جهان به زندگی معنا می بخشد. کتاب «سیلاب های بهاری» اثر «ایوان تورگنیف» که در سال 1871 به انتشار رسید، همانند رمان «ابله» به موضوعات فلسفی می پردازد و این پرسش را مطرح می کند که آیا عشق می تواند معصوم و پاک باقی بماند یا ناگزیر به شور و اشتیاقی ویرانگر تبدیل می شود. به علاوه، کتاب «ابله» در زمره آثار پرتعدادی قرار دارد که شخصیتی یادآورِ «مسیح» را به تصویر می کشد. از دیگر آثار این دسته می توان به کتاب «داستان دو شهر» اثر «چارلز دیکنز»، گتاب «بیلی باد» اثر «هرمان ملویل»، کتاب «پیرمرد و دریا» اثر «ارنست همینگوی»، و کتاب «خوشه های خشم» اثر «جان اشتاینبک» اشاره کرد.
کتاب جانی دالر تشکیل شده از 10 داستان کوتاه پلیسی و جنائی که در این مجموعه گنجانده اند.
از بین این 10 داستان ، به نظر من داستان های :
قتل با هیپنوتیزم ، نقشه قتل حساب شده ، نقشه شیطانی ، تبهکاری در دو چهره و در میان باند جوراب قرمزها بسیار جذاب و هیجان انگیز هستند .
داستان "در میان باند جوراب قرمزها" طولانی ترین داستان کتاب ( 43 صفحه ) که 21.5٪ حجم این کتاب را تشکیل داده که بسیار جالب و گیرا است.
آلفرد هیچکاک فیلمساز و صاحب سبک ، در کنار فعالیتهای سینمائیش به ادبیات پلیسی و جنائی نیز می پرداخت . داستانهای برگزیده آلفرد هیچکاک علاوه بر بهرهمندی از فضای پلیسی از عنصر دلهره و تعلیق که ویژگی آثار اوست نیز بهره می گیرد . برخی از این داستانها را هیچکاک خود نوشته و برخی را از میان نوشته های نویسندگان جوان و گمنام انتخاب کرده و در مواردی دستمایه فیلمنامه هایش قرار داده است.
مجموعه "ارادتمند جانی دالر" در ساعت هشت و نیم شب های چهارشنبه از رادیو پخش میشد که ابتدا زنده یاد پرویز بهرام و بعد زنده یاد حیدر صارمی نقش پلیسی باهوش و زیرک بنام « جانی دالر » را ایفا میکردند ، همچنین زنده یاد حمید عاملی در نقش گروهبان والچ دستیار کارآگاه جانی دالر به ایفای نقش می پرداخت ، این برنامه رادیویی ، مخاطبان زیادی داشت و مدتها ادامه پیدا کرد . کتاب حاضر هم برخی از قصههای مهیج مجموعه جانی دالر را با ترجمه زیبا و روان جلال نعمتاللهی در اختیار ما گذاشته است که امید است با خواندن آن لذت ببرید.
جانی دالر کارآگاه یک مجموعه پلیسی بود که از سال 1949 تا 1962 میلادی از شبکهی رادیویی سی بی اس آمریکا پخش میشد و شهرتی جهانی بدست آورده بود. نویسنده این مجموعه جک نویمن با نام مستعار جک جانستون بود و 811 قسمت از آن منتشر شد. چند سال بعد از آغاز پخش این مجموعه از رادیو امریکا، رادیو ایران هم این مجموعه را با ترجمه جلال نعمت اللهی تحت عنوان "ارادتمند جانی دالر" در ساعت هشت و نیم شب های چهارشنبه منتشر می کرد که ابتدا زنده یادان پرویز بهرام و پرویز بهادر و بعد زنده یاد حیدر صارمی نقش پلیسی باهوش و زیرک بنام « جانی دالر » را ایفا میکردند ، در آن برنامه یک نکته پلیسی در مورد یافتن قاتل هم مطرح میشد که باید شنوندگان آن نکته را کشف می کردند . این برنامه پرشنونده رادیویی ، مخاطبان زیادی داشت (از جمله خودم) و مدتها ادامه پیدا کرد . کتاب حاضر هم بعضی از قصههای مجموعه جانی دالر را با ترجمه زیبا و روان جلال نعمتاللهی در اختیار علاقهمندان گذاشته است
معرفی نویسنده :
ژرژ سیمنون با نام اصلی «ژرژ ژوزف کریستین سیمنون» متولد سال 1903 و درگذشتهی سال 1989 است. سیمنون با نوشتن رمانهای پلیسی شناخته میشود. از او نزدیک به 500 رمان و شمار بسیاری آثار کوتاه منتشر شده است.
ژرژ سیمنون در 13 فوریهی 1903 در شهر لیژ بلژیک به دنیا آمد. پدرش در یک شرکت بیمه حسابدار بود. ژرژ در سالهای 1908 تا 1914 در مدرسهی سن آندره درس خواند و با آغاز جنگ جهانی اول به کالج سن لویی رفت.
در 1919 بهواسطهی آشنایی عمویش با سردبیر روزنامهی لیژ، سه سال بهعنوان خبرنگار محلی در آن روزنامه مشغول به کار شد. او در این روزنامه صاحب ستونی به نام «سگهای ولگرد» بود. این کار به او امکان داد با گروههای و طبقات مختلف مردم از جمله افرادی که در هتلهای ارزانقیمت اقامت داشتند، وقتشان در مِیکَدهها سپری میشد و گهگاه گذارشان به ادارهی پلیس میافتاد، سروکار پیدا کند و با منش و رفتار آنها به خوبی آشنا شود. این آشنایی زمانی که بعدها نویسندهی حرفهای شد، بسیار به کار آمد. این کار به همراه خواندن داستانهای پلیسی، سرشت نویسندگی او را رقم میزد.
ژرژ بعد از پایان سربازی، با کمک پدرش، با یک نویسندهی سوئیسی - فرانسوی به نام بینه-والمر در پاریس آشنا شد و بهعنوان منشی، به استخدام او درآمد. در هنگام کار، بینه-والمر او را به مارکی دوتراسی معرفی کرد که یک ثروتمند فرانسوی با املاک بسیار در کشورهای دیگر بود. سیمنون برای ادارهی امور مارکی دوتراسی استخدام شد و از این راه با چگونگی زندگی ثروتمندان آشنا شد؛ اما بعد از مدت کوتاهی این کار را رها کرد و به پاریس برگشت.
پس از بازگشت به پاریس، در یک نشریهی طنز مشغول به کار شد؛ اما بعد از مدت کوتاهی این نشریه ورشکسته و تعطیل شد. بعد از آن با اوژن مورل، روزنامهنگار و سردبیر پرتیراژترین نشریهی طنز آن زمان فرانسه آشنا شد. اوژن مورل، سیمنون را به نوشتن رمانهای عامهپسند تشویق کرد. نخستین رمان سیمنون با نام «یک تایپیست» در سال 1924 میلادی منتشر شد. سیمنون در آن دوران سفرهای زیادی به دیگر جاهای اروپا داشت. این تجریبات از ژرژ سیمنون نویسندهای ماهر و کارکشته ساخت.
سیمنون یکی از پرکارترین نویسندگان زمان خود بود. او عادت داشت ساعت چهار از خواب بیدار شود و شروع به نوشتن کند. این کار را تا ظهر ادامه میداد و بقیهی روز را استراحت میکرد. به این ترتیب میتوانست در هر روز 60 تا 80 صفحه مطلب بنویسد.
رمانهای ژرژ سیمنون آمیزهای از پرداخت استادانه و کالبدشکافی هوشمندانهی روان انسانهاست. او ترسها، عقدههای روانی، گرایشهای ذهنی، و وابستگیهایی را توصیف میکند که در زیر نقاب زندگی معمولی و یکنواخت روزمره پنهان هستند و ناگهان با انفجاری غیرمنتظره به خشونت و جنایت منجر میشوند.
منتقدان ادبی ، ژرژ سیمنون را صدای اکثریت خاموش و نابغهی ادبی میدانند.
"گرویز" صحنه وحشتناکی از قتل عام و جنایتکارانی را می بیند که حتی در فیلم های تخیلی نیز نمی توان آنها را تصور کرد. کسی حرف گروبز را باور نمی کند و او همچنان در دنیای کابوس مانندش تنها می ماند تا اینکه عمویش "درویش" از راه می رسد . درویش می داند که برادرزاده اش چه دیده و چه زجری کشیده است ، اما او نیز رفتاری مرموز دارد و چیزی را از گروبز پنهان می کند ...
تصویر دیگری از کتاب
تصویر نویسنده کتاب ریموند چندلرمعرفی نویسنده داستان آدمکش تازه کار از این مچموعه :
در مورد ریموند چندلر و نقش انکارنشدنیاش در به وجود آمدن نوعی اثر پلیسی به نام «جنایی سیاه» باید گفت :
چندلر متولد سال 1888 در شیکاگو بود و خیلی هم دیر اولین اثر خودش را منتشر کرد؛ یعنی بعد از سالها ناموفق بودن، بالاخره در سن 50 سالگی توانست رمان خواب بزرگ را در سال 1939 چاپ کند که برای یک فیلم هم مورد اقتباس قرار گرفت و هاوارد هاکس با بازی همفری بوگارت آن را ساخت.
در مورد اعتبار آثارش باید این را بگویم که رمان خداحافظ، عشق من او در فهرست 100 اثر برتر پلیسی معاصر رتبه دوم را دارد و بانوی دریاچه هم جزو این فهرست است.
یک اتفاق مهم که در زندگی چندلر افتاد و یک جورهایی در بلندمدت باعث شد تا سبک داستانی خودش را پیدا کند و موفق شود، برمیگردد به خودکشی دوستش، ریچارد میدلتون.
داستان از این قرار است که چندلر در ابتدای طبعآزماییاش به عنوان نویسنده، بیشتر گرایش به شعر و ادبیات رمانتیک داشت. در این بین هم با یک مرد جوان با چشمانی غمگین آشنا شد، به اسم ریچارد میدلتون. این ریچارد میدلتون هم خیلی دوست داشت نویسنده موفقی بشود و تأثیر بسیار زیادی در آن سالهای جوانی و آشنایی با چندلر روی او داشت، اما این آقای ریچارد میدلتون وقتی دید کتابهایش را کسی منتشر نمیکند، تصمیم گرفت در استیصال کامل خودکشی کند.
این خودکشی تأثیر بسیار سنگین و مخربی در کوتاهمدت بر روی چندلر گذاشت، به طوری که او مدتی نویسندگی و شاعری را کنار گذاشت و استدلالش هم این بود که وقتی نویسندهای با توانایی میدلتون نمیتواند موفق شود، پس من هم که قطعاً موفق نمیشوم.
اما چند سالی که گذشت، به این نتیجه رسید که شاید اشکال از ژانری است که انتخاب کرده و باید ادبیات رمانتیک را فراموش کند.
برای همین تصمیم گرفت یک کاراکتر سرسخت، خونسرد، بامزه و در عین حال باهوش به نام کارآگاه فیلیپ مارلو خلق کند. خب، ادبیات پلیسی هم همیشه مورد توجه خوانندگان بوده؛ برای همین اقبال بالاخره به او رو کرد و تبدیل به یک نام ماندگار در ادبیات داستانی شد.
بنابراین، چندلر وقتی در سال 1959 فوت کرد، نامی بسیار شناختهشده هم در دنیای ادبیات و هم در سینما، به واسطه اقتباسهای سینمایی آثارش، شده بود.
سالن ورودی دفتر که فرشهای بافت چین کف آن را پوشاندهاند و دیوارهایی به رنگ نقرهای کدر، مبل و اثاثیهای کوچک اما مفصل، به همراه چند مجسمه عجیبوغریب و دو منشی زن که یکیشان تازه 20 سالگی را رد کرده و دومی هم حدوداً 35 ساله است، مشغول کار هستند. بوی عطر زنانه مرغوبی فضا را پر کرده است.
و این است صحنه آغازین کتاب بانوی دریاچه، نوشته ریموند چندلر، نویسنده شهیر آمریکایی-انگلیسی؛ داستانی در ژانر کارآگاهی و پلیسی که روایت یکی دیگر از مأموریتهای دشوار فیلیپ مارلو، کارآگاه خصوصی بدقلق لسآنجلسی است.
ماجرا از این قرار است که آقای کینگسلی، که مدیر همین دفتر فوقالذکر است، فیلیپ مارلو را استخدام میکند تا دنبال زن سربههوایش بگردد. این زن که نامش کریستال است، گویا خیلی هم از زندگی مشترک با آقای کینگسلی راضی نیست؛ بنابراین بیشتر وقت خودش را در ویلای خارج از شهرشان، در بیسیتی، میگذراند.
اما ماجرا آنجایی جالب میشود که میفهمیم مردی به نام کریس لاوری به دنبال این است که کریستال را به طلاق گرفتن از آقای کینگسلی وادار کند تا بعد با هم در مکزیک ازدواج کنند. این آقای لاوری خیلی جوان و خوشتیپ هم هست.
چیز دیگری که آقای کینگسلی در همان ملاقات اول به مارلو میگوید، این است که یادداشتی از همسرش به دست او رسیده که قرار است با همین آقای لاوری به مکزیک بروند؛ البته حرفی از طلاق زده نشده بود.
اما نکته اینجاست که چند روز قبل، آقای کینگسلی در خیابان کریس لاوری را خیلی اتفاقی میبیند و وقتی در مورد یادداشت همسرش از او میپرسد، کریس ابراز بیاطلاعی میکند و این شکل ابراز بیاطلاعی کاملاً آقای کینگسلی را مجاب میکند که لاوری دارد راست میگوید.
و همین باعث نگرانی بیشتر آقای کینگسلی میشود؛ چون به اعتراف خودش، قبول داشت که این ازدواج دیگر ادامه دادنش معنایی ندارد، اما حالا وضعیت به شکلی بود که همسرش، کریستال، ممکن بود بیآبرویی به بار بیاورد یا با آدمهای خطرناکی مرتبط شود و این باعث میشد آقای کینگسلی هم آبروی خودش را در خطر ببیند.
خب، اولین کاری که کارآگاه مارلو میکند، این است که سری به خانه مرموز پیرامون دریاچه میزند؛ جایی که کریستال روزهای قبل از ناپدید شدنش را در آنجا گذرانده بود. در کنار دریاچه، دو خانه دیگر هم هست که یکیشان متعلق به یک مرد میانسال به نام بیل چس است. این بیل چس، که یک پایش هم میلنگد، از آن دست آدمهاست که همیشه توی زندگی بد آورده است و الکل تنها پناهش است. حالا معلوم شده که درست در همان زمانی که کریستال ناپدید شده، زن بیل چس هم که اسمش موریل است، غیبش زده است.
سرتان را زیاد درد نیاورم، خیلی زمان زیادی از آشنایی مارلو و بیل چس نمیگذرد که به طرزی کاملاً اتفاقی، جسد موریل در دریاچه پیدا میشود. پیدا شدن ماشین موریل و لباسهایش در یک جای مخفی و یک سری از دیگر مسائل که تفصیلش در کتاب هست، بیل چس را تبدیل میکند به مظنون شماره یک در قتل همسرش.
اما برای مارلو این خیلی منطقی نمیآید؛ چون اصلاً جسد موریل توسط همین بیل چس پیدا میشود و یک قاتل چرا باید جسد مقتول را پیدا کند و به بقیه نشان بدهد؟
همه این اتفاقات همان روز اول مأموریت فیلیپ مارلو رخ میدهد و روز دوم، با پیدا شدن جسد کریس لاوری، ماجرا را تبدیل به کلاف سردرگمی میکند.
در اینجا شانس بزرگی نصیب فیلیپ مارلو میشود؛ از این قرار که خانم آدرین فرامست، که منشی آقای کینگسلی است، گویا مدتی با همین کریس لاوری دوست بوده و اطلاعات زیادی در مورد او و ارتباطاتش دارد.
خب، دیگر اجازه بدهید بقیه داستان را اصطلاحاً اسپویل نکنم.
فقط این را بدانید که اگر شرلوک هلمز و هرکول پوآرو را دوست دارید، احتمالاً از این فیلیپ مارلو هم خوشتان میآید؛ چون سرسختی هلمز را به همراه حس طنز پوآرو با هم دارد. البته خیلی چیزهای دیگر هم دارد؛ برای همین یکی از محبوبترین شخصیتهای داستانی ادبیات دنیاست.
در مورد کتاب هم باید بگویم ترجمه مثالزدنی کاوه میرعباسی کاری کرده کارستان و این کتاب هم از سری کتابهای سیاه انتشارات طرح نو است که به ادبیات پلیسی اختصاص دارد.
کتاب حاضر تشکیل شده از 11 داستان کوتاه پلیسی و جنائی که به انتخاب خانم سحر قدیمی "مترجم کتاب"در این مجموعه گنجانده شده است .
از بین این 11 داستان ، به نظر من داستان های :
جک بست و پیروزی وجدان ، ندای وظیفه ، لباس سبز ، قاتلی در خانواده ، همسر کارگاه و لاشه اتومبیل بسیار جذاب و هیجان انگیز هستند .
داستان "جک بست و پیروزی وجدان" طولانی ترین داستان کتاب ( 42 صفحه ) که 18٪ حجم این کتاب را تشکیل داده که بسیار جالب و گیرا است.
کتاب «شهریار» اثر «نیکولو ماکیاولی » حاصل ناآرامی های سیاسی است که در طول سده های پانزدهم و شانزدهم در ایتالیا رقم خورد. در ایتالیای ازهمگسیخته، دولت های «فلورانس»، «ونیز»، «ناپل» و «میلان» بیرحمانه برای تسلط بر شبهجزیره ایتالیا با یکدیگر می جنگیدند. در همین حال، تشکیلات پاپی رم می کوشید از طریق جنگ و کشورگشایی، قدرت مادی خود را گسترش دهد. قدرت های خارجی فرانسه، اسپانیا و «امپراتوری مقدس روم» نیز از این تفرقه بهره بردند و وارد منازعات ایتالیا شدند، و تلاش کردند به واسطه تغییر اتحادها و قرار دادن دولت ها در مقابل یکدیگر، قلمروهای مهم را از آن خود کنند. «ماکیاولی»، به عنوان یک دولتمرد و دیپلمات، از تمام جزئیات این نبردها آگاهی داشت. او پس از مشاهدهی جنگ های ویرانگر در طول سال ها، در کتاب «شهریار» خواستار اتحاد ایتالیا شد و ویژگی های رهبری توانا در تبدیل این وحدت به واقعیت را توصیف کرد.
کتاب «شهریار» نشانگر تحصیلات انسانگرایانهی نویسندهی خود است، که بر آثار فیلسوفان یونان و روم باستان تأکید می کند. در حقیقت، «رنسانسِ» ایتالیا به واسطه کشف دوبارهی اندیشمندان باستانی به وقوع پیوست. از جمله آثار باستانی که بر کتاب «شهریار» تأثیر گذاشتند، می توان به کتاب «جمهور» اثر «افلاطون» اشاره کرد که به ساختار و ویژگی های دولت ها و شهروندان آن می پردازد.
آثار فیلسوف رومی، «سیسرو»، درباره تاریخ سیاسی، بر فلسفهی سیاسی «ماکیاولی» تأثیر گذاشت. به شکل مشابه، مورخ یونان باستان، «گزنفون»، بهخصوص در کتاب «کوروشنامه»، در شکلگیری درک «ماکیاولی» از حکومت شهریاران نقش ایفا کرد. در دوران خود «ماکیاولی» نیز، دولتمرد انگلیسی، «توماس مور»، در کتاب «آرمانشهر» به مسئله تعادل میان عملگرایی سیاسی و آرمان های والا پرداخت.
واژه«ماکیاولیستی»، برگرفته از نام «ماکیاولی»، به فردی اشاره دارد که برای رسیدن به اهداف خود از نیرنگ و فریب استفاده می کند. این واژه نخستین بار در سال 1626 در «لغتنامه انگلیسی آکسفورد» پدیدار شد و پس از انتشار گستردهی کتاب «شهریار» رواج یافت. «ماکیاولیستی» همچنین اصطلاحی در روانشناسی است و به یک گونهی شخصیتی اشاره می کند که به فریبکاری گرایش دارد و فاقد احساس همدلی است.
کتابی که ندای وظیفه را از روی آن می خوانم.کتاب حاضر تشکیل شده از مجموعه ای از داستان های کوتاه پلیس ، جنائی که مترجم از بین داستان های متعدد مجلات اینترنتی منتشر شده از سال 1997 به بعد که برخی از آنها جوایزی نیز کسب کرده اند ، انتخاب نموده است .
جذابیت و هیجان نهفته در این گونه ادبی و رویارویی خلافکاران زیرک و کارآگاهان کارکشته ، خواننده را تا پایان با خود همراه می کند و کوشش برای یافتن پاسخ پرسش "قاتل چه کسی است" همواره تجربه ای لذت بخش است.
«ایوان گنجاروف »را خوانندگان پیگیر ادبیات داستانی با رمان مشهور «آبلوموف» می شناسند. داستان زندگی شاهزاده سی و دوساله و میانه بالایی که زندگی او دست خوش رخوتی هیولایی شده است. به زحمت از اتاق خواب بیرون می زند و برای ترک تخت خواب چندان رغبت و میلی از خود نشان نمی دهد.
برای نگه داشتن معشوقه به خود زحمت نمی دهد و خلاصه زندگی او در سستی و بی حالی و تنبلی می گذرد. همان که در سخن سعدی از آن به تن آسانی تعبیر شده است.
مرد عجیبی که حتی نیازی ندارد جوراب خود را خود از پایش درآورد و این کار را به مستخدم خانه سپرده است!
تفسیرهای زیادی از این کاراکتر داستان «ایوان گنجاروف» ارایه شده است.
تفسیر های فلسفی که نوعی آگاهی به پوچی زندگی را در رخوت و سستی شاهزاده می بینند بیشترین تفسیر است.
برخی هم آبلوموف را مصداق جامعه رخوت زده اشرافی روسیه قرن نوزده می دانند که در برابر مدرنیته مقاومت می ورزد و همپای دگرگونی های جامعه پیش نمی رود.
مدرنیته ای که از انسان کار و تلاش بی وقفه و ساختن و ساختن طلب می کرد نمی توانست با ضرباهنگ کُند و ملال انگیز طرز زندگی اشرافی و سلوک اشرافیت آن روزگار روسیه کنار بیاید.
با این همه آبلوموفیسم امروز یکی از واژگانی است که روان شناسی از این رمان وام گرفته و روانشناسان برای تعریف شخصیت های بی اراده، سست و تنبل البته با در نظر گرفتن درجه و میزان تنبلی، از این واژه را استفاده می کنند.
مثل بسیاری از واژه ها که در طول زمان سفر می کنند و همچوم جهانگردی کهنه کار با هر سفر و گذشتِ هر دوره به دانسته های شان اضافه می شود و دگرگونی می یایند، ابلوموفیسم در آغاز، به مثابه ناسزای سیاسی از سوی «ایوان ایلیچ لنین» رهبر انقلاب روسیه به کار گرفته شد.
لنین نه فقط مخالفان سیاسی را به تنبلی فکر و نوعی آبلوموفیسم فکری متهم و محکوم می کرد بلکه تمام دستگاه بوروکراسی روسیه راغوطه ور در بیماری آبلوموفیسم می دانست و از دست آنها گله و شکایت داشت.
زمان گذشت تا اندکی تنبلی و نخوت از بار منفی یی که بر گردن آن گذاشته شده بود، خود را خلاص کند و کار بی وقفه تقبیح و فراغت و گهگاه تنبلی و کاری نکردن لازمه دنیای مدرن شناخته شود.
فیلسوفان بزرگی همچوم «برتراند راسل» در باب ستایش تنبلی قلم زدند و اندکی فراغت و هیچ کاری نکردن را برای خودشناسی و آسایش روان ضروری دانستند.
راسل اما «بیکاری هدف مند» را در جایگاه بطالت نشاند. بیکاری و فراغتی که به فرهیختگی انسان می انجامد. با خلاصی از تلاش معاش و ماشینی شدن زندگی، انسان می تواند زمان اش را بیشتر صرف علم و هنر و ادبیات کند.
انسان مدرن بدون آشنایی با فضایل فرهنگی چندان فرقی با پیچ و مهره دستگاه های عریض و طویل مدرن و ماشین های غول آسا نمی کند و به ساحت موجودی تک بعدی می لغزد.
اگر شخصیت داستان ایوان گنجاروف نوعی ناخوشی عصبی یا شاید به این باور رسیده بود که دنیا چنان پوچ است که نیازی به تقلا و کشمکش پیدا نمی کند، بطالت برتراند راسل اما نوعی بطالت خود خواسته با هدف نزدیک شدن به زندگی مدرن از طریق هنر و ادبیات و فرهنگ به شمار می رود.
زمانی فردریش نیچه فیلسوف و زبان شناس آلمانی با خواندن کتاب های «فئودور داستایوفسکی» گفته بود: داستایوفسکی تنها کسی است که از روان انسان چیزی به من آموخته است.
گنجاروف نیز با کتاب مشهور « آبلوموف» کمک دیگری به علم روانشناسی کرده و واژه ای برای نامیدن طیف گسترده ای بیمارانی که از رخوتناکی و تنبلی و سستنی در رنج و عذاب هستند، به ارمغان آورده است.
ایوان گنجاروف اما برخلاف شخصیت داستانش فردی تن آسان به نظر نمی رسد. در خانواده ای اشرافی در 18 ژوئن متولد شد. تحصیل کرد. در مشاغل دولتی کار کرد . چندین کتاب و شعر نوشت و در زندگی اش نقشی از تنبلی دیده نمی شود.
رمان آبلوموف چنان نوشته شده که گهگاه رخوت کاراکتر اصلی داستان دامن گیر خواننده هم می شود و ملال آور می شود اما در هر حال یکی از شناخته شده ترین رمان های روسی است.
داستایوفسکی بزرگ این کتاب را بر گرفته از «ذهنی پویا» خوانده و «ایوان تورگینف» نویسنده رمان مشهور « پدران و فرزندان» در جایی گفته است: « تا زمانی که یک روس زنده است، آبلوموف نیز زنده است».
این نیز گفتنی است که گنجاروف به گونه ای پیامبرگونه در این کتاب زوال نظام ارباب-رعیتی( سرواژ) را در روسیه قدیم پیش بینی کرده بود.
باید اظهار کنم که از خواندن این کتاب خیلی لذت نبردم ، در آخر اتفاقاتی افتاد که آرزو می کنم هیچکس بجای هرمانتیه (قهرمان داستان) نباشد. این اتفاقات بسیار وحشتناک بود بطوریکه مو به تن آدم سیخ می شد. البته شاید من فکر می کردم این کتاب پایان خوشی خواهد داشت و هرمانتیه نجات خواهد یافت ولی ...!