• دوده نوشته بود؛

    «آیا کلمات واقعا به درد می‌خورند؟

    اصلا می‌شود با کلمات توضیح داد درد چه بر سر ما می‌آورد؟

    کلمات فقط زمانی سر می‌رسند که همه چیز تمام شده است.»

    ‌ ‌ 0 ‌ ‌ ‌ ‌ 20
  • در فضای خانه میان تمام اشیایی که روحِ خودشان را به خانه‌ام تقدیم کردند قدم میزنم

    خوب نگاهشان میکنم 

    میدانند وقتی اینطور بهشان زل میزنم منتظرِ شنیدنم،

    شنیدنِ داستان‌های رو به فراموشی..‌ 

    در خانه‌ی من این یک آیین است 

    آیینی برای به یادآوردن و قدردانی

    برجر میگوید «روحِ خانه با روحِ صاحبِ خانه پیوند جانی برقرار میکند»

    این اشیا ناخواسته راوی قسمت‌های زیسته‌ و نزیسته‌ی زندگی‌ام شدند.

    برای لحظه‌ای در آن روایت‌های بی‌کلام زندگی میکنم

    سبک می‌شوم و در فضای بینِ اشیاءِ خانه و داستان‌هاشان غوطه‌ور می‌شوم

    گم میشوم

    گم شدن در فضایی که مدام چیزها را به سمت یکدیگر می‌کشاند و در عین حال آنها را از هم جدا میکند.

    همه‌ی این اشیا توسط یک شبکه‌ی نامریی بهم مربوطند، داستان!

     فوکو می‌نویسد:

    «اشیا پراکنده در هستی می‌توانند به یکدیگر واکنش نشان داده و بهم پاسخ دهند

    اشیایی باهم سازگارند که به اندازه کافی در مجاورت هم باشند لبه هایشان یکدیگر را لمس کنند و باهم برخورد داشته باشند.

    منتهاالیهشان بر یکدیگر بیوفتد و انتهای یکی سرآغاز دیگری باشد»

    درست است 

    «اصلا به واسطه‌ی این تاثیرِ متقابل است که جهان یکسان و یکنواخت باقی می‌ماند و شباهت‌ها تداوم می‌یابد.

    تا آنان (چیزها) مشابهِ هم و چنانچه هستند باقی بمانند و شباهت کماکان، شباهت باقی بماند.

    خیره در خویش با زل زدن به خودش….»

    ‌ ‌ 0 ‌ ‌ ‌ ‌ 22
  • به باد چشم می‌دوزم....

    « همیشه فکر می‌کردم که اگر به اندازه‌ی کافی دقت کنیم می‌توانیم باد را ببینیم؛ محو، سخت فهم، ته مانده‌ای زیبا و گریزنده در هوا.»

    ‌ ‌ 0 ‌ ‌ ‌ ‌ 29
  • ~چیزی که نمی‌توانم تحمل کنم آدم‌های تو خالی است.

    وقتی با آنها روبرو می‌شوم نمی‌توانم تحملشان کنم و آخرش حرف‌هایی را می‌زنم که نباید بزنم.
    تنگ‌نظرهای عاری از تخیل، مدارا نکردن، نظریه‌های بریده از واقعیت، اصطلاحات تو خالی، آرمان‌های عاریتی، نظام‌های انعطاف‌ناپذیر- تنها چیزهایی هستند که واقعا مایه‌ی هراسم می‌شوند.

    ‌ ‌ 5 ‌ ‌ ‌ ‌ 31
  • سیمون وِی به دوستی نوشت؛

    «بیا به این فاصله عشق بورزیم، چرا که آنهایی که یکدیگر را دوست ندارند فاصله‌ای بینشان نیست»

    از نظر سیمون عشق همان فضایی‌ست که فاصله بین او و دوستش را پر میکند و رنگ می‌بخشد. عجب آنکه حتی وقتی آن دوست پشتِ در ایستاده‌است هم، چیزی دور می‌ماند؛

    وقتی جلو میروی تا در آغوشش بگیری، دست‌هایت دور چیز ناشناخته‌ای حلقه میزنند، دور امر ناشناختنی، دور چیزی که نمیشود تصرفش کرد. هرچه باشد ما چیزی از اعماق خود نمیدانیم.

    ‌ ‌ 4 ‌ ‌ ‌ ‌ 31
  • لاکان مدعی بود؛ «سوژه‌ی بهنجار و سالم، سوژه‌ای خط خورده‌ست.»

    خلاصه ادعای لاکان را می‌توان چنین نقل کرد؛

    «من می‌اندیشم، زمانی‌که نیستم و فقط زمانی که نمی‌اندیشم هستم» 

    این یعنی وارونه سازی انگاره‌ی مدرن و معروف و دوران سازِ

    «من می‌اندیشم، پس هستم»دکارت.

    ‌ ‌ 0 ‌ ‌ ‌ ‌ 34
  • در هر مصیبتی سودی نهفته‌ست....

    بعد از سال‌های روشنگری آبلار و تامس‌ آ‌ بکت، آدمِ معمولی به سرباره فروکاسته شد. چرخ سرنوشت علیه بشریت می‌چرخید، ترقوه‌اش را می‌شکست و جمجمه‌اش را خرد می‌کرد، کمرش را می‌پیچاند و لگنش را سوراخ می‌کرد و روحش را عذاب میداد. بشر که تا آن حد عروج کرده بود اینک در حال هبوط بود....

    ‌ ‌ 0 ‌ ‌ ‌ ‌ 31
  • گمان می‌کنم آدم‌ها دوست دارند تماشاگر اندکی نابودی باشند و این کار را از تخریب قلعه‌های ماسه‌ای و خانه‌های  مقوایی آغاز می‌کنند. مهارت بزرگ آنها در تشدید این قبیل امور ناخوشایند است.

    ‌ ‌ 1 ‌ ‌ ‌ ‌ 33