
رمانتیکگرایی: عصیانِ قلب علیه عقل
شاید بزرگترین ظلمی که در حق «رمانتیسم» شده، تقلیل دادنِ آن به «داستانهای عاشقانه» است. وقتی از رمانتیسم (Romanticism) حرف میزنیم، با یک ژانرِ ساده طرف نیستیم؛ بلکه با یکی از بزرگترین زلزلههای فکری در تاریخ هنر و ادبیات روبهرو هستیم. این مکتب در اواخر قرن هجدهم و نوزدهم، به عنوان واکنشی خشمگین به «عقلگرایی خشک»ِ عصرِ روشنگری و «سرمای مکانیکی» انقلاب صنعتی ظهور کرد.
اگر کلاسیکها میگفتند «باید منظم بود، باید منطقی بود و باید از قواعد پیروی کرد»، رمانتیکها فریاد زدند: «من مهمترم! احساسِ من، خشمِ من، تنهایی من و رویای من، واقعیتر از منطقِ شماست.»
چرا رمانتیسم یک انقلاب بود؟
رمانتیکها «عقل» را زندانِ روح میدانستند. برای آنها، حقیقت نه در فرمولهای علمی، بلکه در اعماقِ احساساتِ شدید (شورِ عشق، غمِ عمیق، وحشتِ از ناشناختهها) نهفته بود. آنها نگاهشان را از شهرها و سالنهای اشرافی به دامن «طبیعت» بردند. در ادبیاتِ رمانتیک، طبیعت دیگر فقط یک پسزمینه نیست؛ بلکه آینهای از احوالاتِ درونی نویسنده است. کوههای بلند، طوفانهای سهمگین و غروبهای دلگیر، همگی بازتابی از روحِ ناآرامِ قهرمانِ داستان هستند.
قهرمانِ رمانتیک کیست؟
قهرمان رمانتیک، «فردِ عاصی» است. او کسی است که با هنجارهای جامعه سرِ جنگ دارد، در خودش غرق شده و به نوعی «تنهایی قهرمانانه» مبتلاست. شخصیتهایی که لرد بایرون در شعرهایش خلق کرد یا «ورتر» در رمانِ «رنجهای ورتر جوان» (اثر گوته)، بهترین نمونههای این انسانِ عصیانگرند. در آثار ویکتور هوگو (مثل بینوایان)، این رمانتیسم با عدالتخواهی گره میخورد و صدای رنجدیدگانِ جامعه را به شکلی دراماتیک و احساسی به گوش دنیا میرساند.
ردپای رمانتیسم در ادبیات ایران
اگرچه ما در ایران مانیفستِ رسمی رمانتیسم را نداشتیم، اما پس از ورود ادبیات مدرن، روحِ آن در کارهای نویسندگان و شاعران ما دمیده شد. «نیما یوشیج» با شکستن قالبهای کهن و تاکید بر «منِ شخصی» و نگاهِ ذهنی به پیرامون، یکی از پیشگامانِ ورودِ فضای رمانتیک به شعر فارسی بود. همچنین، بسیاری از اشعارِ سهراب سپهری یا فریدون مشیری، با تکیه بر ستایش طبیعت و دنیای درونی شاعر، به شدت از روحِ رمانتیک سیراب شدهاند.
خلاصه اینکه رمانتیکگرایی یعنی اولویت دادن به «شهود» بر «دانش»، و «شور» بر «نظم». این مکتب به ما یاد داد که برای نویسنده بودن، لازم نیست همیشه منطقی بود؛ گاهی کافی است فقط «انسان» بود؛ با تمام تلاطمها و آشوبهای درونیاش.
به نظرتان آیا در دنیای شلوغ و تکنولوژیزدهی امروز، هنوز هم نیاز داریم که مثل رمانتیکها به «احساسات» بیشتر از «منطق» بها بدهیم، یا این نگاهِ رمانتیک در دنیای مدرن دیگر جایگاهی ندارد؟ نظرتان را برایم بنویسید.