برای توضیح بنیادی قلمرو سیاست برحسب ناسیاست، که یکی از اهداف اصلی نگارش این کتاب است نوزیک می نویسد« میتوان یا از وضعیتی غیرسیاسی آغاز کرد و نشان داد که وضعیت سیاسی چرا و چگونه از آن سر برخواهد آورد، یا از وضعیتی سیاسی آغاز کرد که به طریقی غیرسیاسی توصیف شده است و ویژگیهای سیاسی آن را از توصیف غیرسیاسیاش استنتاج کرد. این استنتاج، یا ویژگیهای سیاسی را با آن ویژگیهایی که به روش غیرسیاسی توضیح داده شدهاند یکسان خواهد گرفت، یا از قوانین علمی برای پیوند دادن ویژگیهای متمایز استفاده خواهد کرد. احتمالاً به استثنای این شیوهٔ آخر، با تغییر کردن اندازهٔ روشنگری مستقل نقطهٔ آغاز غیرسیاسی (چه وضعیت باشد و چه توصیف) و با تغییر کردن فاصلهٔ واقعی یا ظاهری آن از نتیجهٔ سیاسیاش، اندازهٔ روشنگری تبیین بنیادی هم در همان جهت تغییر میکند.» فکر می کنم یا اشکال در ترجمه به فارسی است یا حداقل سبک نگارش نویسنده خیلی فلسفی است .
درک نگاه نوزیک در این کتاب خیلی دشوار است زیرا پیچیده گفته است ازجمله می نویسد : «هرچه نقطهٔ آغاز فعالیت دولت بنیادیتر باشد (یعنی ویژگیهای اساسی و مهم و گریزناپذیر وضعیت انسان را بیشتر برگزیند) و هرچه فاصلهٔ آن با نتیجهاش بیشتر باشد یا بیشتر به نظر رسد (یعنی کمتر سیاسی یا دولتی به نظر آید) بهتر است. رسیدن به دولت از یک نقطهٔ آغاز دلبخواهی که از همان آغاز آشکارا نزدیک دولت باشد و اگر اینجا به کار بسته نمیشد اهمیتی نمیداشت، درک ما را بیشتر نمیکند. اما اگر میفهمیدیم که روابط و ویژگیهای سیاسی با روابط و ویژگیهای ناسیاسی ظاهراً بسیار متفاوتی یکسان است، یا میفهمیدیم که آنیک را به اینیک میتوان فروکاست، به نتیجهای هیجانانگیز رسیده بودیم. اگر این ویژگیها بنیادین میبود، قلمرو سیاست شالودهای ژرف و استوار مییافت. اما از چنین پیشرفت نظری بزرگی آنقدر دوریم که احتیاط به تنهایی حکم میکند گام در راهی دیگر بگذاریم و نشان دهیم که وضعیت سیاسی چگونه از وضعیتی غیرسیاسی برمیخاست، یا، به سخن دیگر، احتیاط حکم میکند روایت تبیینی بنیادی را با چیزی آغاز کنیم که در فلسفهٔ سیاست به نام نظریهٔ وضع طبیعی میشناسند.»
در بخشی از کتاب می خوانیم «کاوش در وضع طبیعی، افزون بر اینکه برای فلسفهٔ سیاست مهم است، تبیینکننده نیز هست. راههای احتمالی درک عرصهٔ سیاست اینهاست: آن را کاملاً برحسب ناسیاست توضیح دهیم، بدان چنین بنگریم که از ناسیاست سرچشمه میگیرد، اما آن را به ناسیاست نمیتوان فروکاست این شیوهای برای سازماندهی عوامل ناسیاسی است که فقط در چارچوب اصول سیاسی جدید میتوان درکش کرد، یا به آن همچون قلمرویی کاملاً مستقل بنگریم. چون فقط روش نخست درک کامل کل قلمرو سیاست را نوید میدهد، مطلوبترین انتخاب نظری خواهد بود و فقط در صورتی کنارش میگذاریم که بدانیم ناممکن است. بیایید این مطلوبترین و کاملترین نوعِ تبیین یک عرصه را تبیین بنیادی آن عرصه بنامیم.»
از مهمترین نتایجی که این کتاب دربارهٔ دولت به آن میرسد این است که دولت کمینه (حداقلی) دولت موجه است یعنی دولتی که فقط کارکردهای محدود اعمال قراردادها، محافظت از افراد در برابر زور و دزدی و کلاهبرداری و شبیه اینها را دارد. دولتی بزرگتر از دولت کمینه این حق اشخاص را که نمیتوان به بعضی کارها وادارشان کرد نقض میکند و ناموجه است؛ و سر دیگر اینکه دولت کمینه هم بر حق است و هم برانگیزنده. بخش اول دولت کمینه را توجیه میکند و بخش دوم ادعا میکند که دولت بزرگتر از آن نمیتواند موجه باشد.
رابرت نوزیک یکی از مشهورترین فیلسوفان قرن بیستم آمریکایی، بیشتر شهرت خود را مدیون این کتاب است. وزیک بیدولتی، دولت، آرمانشهر را در 1974 منتشر کرد، یعنی 3 سال بعد از کتاب نظریهای در باب عدالت جان رالز. مهمترین دغدغههای نویسنده که از همان آغاز در مقدمهٔ کتاب بیان میشوند از این قرارند: آدمیان حقوقی دارند، و کارهایی هست که هیچ شخص یا گروهی نمیتواند با آنان انجام دهد، مگر با نقض حقوقشان. حقوق آدمی چنان مستحکم و وسیع هستند که میتوان پرسید دولت و دولتمردان مجاز به انجام چه کاری هستند.
تصویر جرمی بنتهام نویسنده کتاب مقدمهای بر اصول اخلاق و قانونگذاریاین کتاب، متنی کلاسیک برای مطالعه فلسفه سیاسی و حقوق مدرن و شامل اولین مطالب و بیانیههای منسجم و عظیم مربوط به مبانی فلسفه «فایدهگرایی» است و مطالعههای دقیق از جنایت و مجازات را به دست میدهد. هم «جنایت» و هم «مجازات» هنوز هم در مرکز مباحثات معاصر نظریات حقوقی، اقتصادی، فلسفی، سیاسی و اخلاقی حضور دارند و تا حد زیادی این مساله مدیون جرمی بنتام و این کتاب اوست.
جرمی بنتام در زمان حیاتش کتابهای چندی منتشر کرد، مهم ترین این کتابها، «مقدمه بر اصول اخلاق و قانونگذاری» است که به دست جان استوارت میل جوان ویرایش شده است. الیته 11 جلد از کتابهایش پس از مرگش به چاپ رسید، اما حتی این تعداد نیز کمتر از یکچهارم کل محصول فکریاش بوده است. بهطور خلاصه، او یکی از اندیشمندانی است که نفوذش بر جامعه ناشی از برخوردهای شخصی بوده است نه ناشی از انتشار کتاب. بهطوری که نفوذش در جامعه انگلستان بسیار زیاد بوده و تقریبا تمام اصلاحات بزرگ اداری انگلستان در قانون مدنی و قانون جزایی در نیمه اول قرن نوزدهم مدیون کارهای جرمی بنتام است.
او معیار تمام اقدامات را حداکثر فایده برای حداکثر عموم میداند، قانون و قانونگذار نیز باید برای فراهم آوردن چنین شرایطی تلاش کنند. هر کس آزاد است که در پی لذت باشد، اما آن خوشی و لذتی که به افراد بیشترین نیکی را میرساند در واقع عمل آزاد آدمی است. در حالی که لذت مشخصا باید به بیشترین نحو موجبات خوشبختی عمومی را فراهم آورد. سعادت فرد در گرو سعادت حداکثری افراد است. فرمولی که بنتام از آن برای بیان نظریه خود بهره جست.
بنتام تمام لذات را قابل سنجش میداند و با وضع فرمول دوام و شدت در لذت، هدونیسم روانی بهصورت هدونیسم اخلاقی جلوه میکند تا حداکثر لذت را برای فرد ایجاد کند و از آنجا که فرد از سعادت دیگران هم میتواند خوشبخت شود، نظریه بیشترین خوبیها برای بیشترین افراد را ارائه میکند. در سیاست، عدم مداخله دولت را پیشنهاد میکند و آن را مطمئنترین متد اخلاقی میداند که به وسیله آن میتوان بیشترین سعادت را برای بیشترین افراد عملی کرد.
بنتام در 84 سالگی درگذشت و آنقدر زندگی کرد که بتواند آثار برخی از اندیشههای سیاسی خود را در عمل ببیند، از جمله اصلاح بودجه سال 1832. اگر او دو سال دیگر زنده بود، میتوانست قانون آموزش سال 1833، قانون کارخانه 1833 و قانون جدید تهیدستان در سال 1834 را به موفقیتهایش اضافه کند. بنتام اقتصاددانی است که تمام لذات، احساسات و خصوصیات روانی انسان را قابل سنجش میداند. در مبحث اقتصادی پیرو اقتصاد آزاد است، او معتقد است باید مداخله دولت در امر اقتصاد کم شود و دولت زمینههایی را فراهم آورد که مالکیت خصوصی در جامعه رشد یابد. به نوعی دیگر مالکیت خصوصی سبب افزایش لذت میشود.
نوشتههای اقتصادی او در کل در 18 سال، یعنی بین سالهای 1786 تا 1804محدود میشود و پس از آن بهطور فزایندهای درگیر موضوعات کلی اصلاحات پارلمانی بود، اگرچه مسائل قانونی خاص را مورد مطالعه قرار میداد، از جمله نوشتن تمام قانون اساسی برای ملتهای جدید در دنیای اسپانیولی زبان.
نویسنده کتاب جرمی بنتام در 15فوریه 1748م در لندن متولد شد. او تحصیلات خود را در مدرسه وستمینستر لندن و کوئینز کالج – آکسفورد به انجام رساند. پس از آن به تحصیل در رشته حقوق پرداخت، بنتام با آنکه حقوق دان برحسته ای بود اما هیچگاه بهعنوان وکیل کار نکرد و با بهرهگیری از درآمد به ارث برده زندگی خود را صرف اصلاح و قانون عرف انگلیس کرد.
تصویر آیزابرلین نویسنده کتاب چهار مقاله درباره آزادیاین اثر ماندگار شامل چهار مقاله با موضوع مشترک آزادی است که بین سال های 1949 تا 1969 به شکل سخنرانی یا مقاله برای نشریات، منتشر شده اند. «آیزایا برلین» در این چهار مقاله در باب آزادی شامل مقاله های "ایده های سیاسی در قرن بیستم" ، "اجتناب ناپذیری تاریخی" ، "دو مفهوم آزادی" و "جان استوارت میل و پایان زندگی" نکات بسیار ارزشمندی را مطرح کرده است که می تواند به درک تحولات اجتماعی و سیاسی امروز جامعه ایران کمک کند
مقاله ی نخست این کتاب که در سال 1949 نوشته شد، مفهوم آزادی فردی و تحولات آن را در نیمه اول قرن بیستم مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد، این مقاله تحلیلی است هوشمندانه از استقرار نظام های جدید و ستیزه جوی کمونیستی و فاشیستی و تحول پدید آمده در نگرش و برداشت ها نسبت به آرمان آزادی که بر اثر استقرار این نظام ها رخ داده بود.مقاله ی "دو مفهوم آزادی" مانیفست زنگ زده ای برای تکثرگرایی و آزادی فردی است و مقاله ی "جان استوارت میل و پایان زندگی" مقدمه ای طولانی و استادانه است که مخصوص این مجموعه نوشته شده است و در واقع نویسنده از طریق این مقاله به منتقدان خود پاسخ می دهد.
این کتاب برای دانشجویان مقطع کارشناسی ارشد به بالا و با دانش فلسفه ، تاریخ و سیاست در نظر گرفته شده است. "چهار مقاله در باب آزادی" ایده های سیاسی مربوط به آزادی و آزادی فردی در قرن بیستم است. مجله اکونومیست مقاله ی "اجتناب ناپذیری تاریخی" این کتاب را "ادعایی باشکوه از واقعیت آزادی بشر و نقش انتخاب آزاد در تاریخ" توصیف کرده است.
نویسنده کتاب آیزایا برلین فیلسوف سیاسی، اندیشهنگار و نظریهپرداز سیاسی و استاد دانشگاه و جستارنویسی بریتانیایی بود. آوازهاش در بیشتر عمر مرهون دفاع از لیبرالیسم، گفتگوهای مهم و درخشان، حمله به تحجر، تعصب و تندروی سیاسی و نوشتههای قابل فهم در زمینهٔ تاریخ اندیشههاست. وی در خانوادهای متمول و یهودی در ریگا پایتخت لتونی، (در آن زمان لتونی جزء روسیه بود) بهدنیا آمد. خانوادهٔ برلین در 1915 به شهر آندرهاپل در روسیه و در 1917 به پتروگراد (لنینگراد بعدی و سنپترزبورگ کنونی) نقل مکان کردند و در جریان هر دو انقلاب روسیه در 1917 در آنجا حضور داشتند. با وجود آزارهای بلشویکها، در 1920 اجازه یافتند به ریگا برگردند. وی در سال 1921 به همراه خانوادهاش به انگلستان مهاجرت کرد و در حومهٔ لندن مستقر شدند. او به دبیرستان سنت پل و سپس به کالج کورپوسکریستی در دانشگاه آکسفورد رفت و در آنجا تاریخ و زبانهای باستانی و سیاست و فلسفه و اقتصاد خواند. در 1932 در نیوکالج به سمت مدرس و به فاصلهٔ کوتاهی به عضویت هیئت علمی کالج اُلسولز در آکسفورد منصوب شد که در محیط دانشگاهی بریتانیا افتخاری استثنایی بود. در جنگ جهانی دوم او مسئولیتهایی در سفارت بریتانیا در واشینگتن و نیویورک به عهده داشت و سپس سفری به اتحاد جماهیر شوروی کرد و در آنجا با شماری از روشنفکران روسی که از تصفیهها جان سالم به در برده بودند، به خصوص دو شاعر یعنی آنا آخماتوا و بوریس پاسترناک آشنا شد. این آشناییها باعث شد مخالفت او با کمونیسم محکمتر و سرسختانه شود. پس از جنگ به آکسفورد برگشت. گرچه تا اوایل 1950 به تدریس و نگارش در فلسفه پرداخت اما توجهش به تاریخ سیر اندیشهها به ویژه تاریخ روشنفکری روسیه، تاریخ نظریههای مارکسیستی و سوسیالیستی و نهضت روشنگری جلب شده بود.
آیزایا برلین با اینکه مانند اکثر فیلسوفان سیاسی قرن بیستم مهاجر بود، اما در مقایسه با افرادی چون هانا آرنت، هربرت مارکوزه، فریدریش فون هایک و کارل پوپر، در سنین پایینتری (چهار سالگی) به کشوری که وطن بعدیاش شد، وارد شد. با اینکه او پناهندهای گریخته از بلشویسم بود و نه نازیسم، اما افراد خانوادهٔ او طی جنگ جهانی دوم در لتونی به دست نازیها کشته شدند؛ بنابراین، تجربهٔ او از ضربههای هولناک سیاسی و نظامهای توتالیتر، دست اول و شخصی بود که بعدها تأثیر شگرفی بر نوع تفکر و نگاه سیاسی او داشت. علت دیگر، تعلیم و تربیت بریتانیایی او بود. وی بهجز دو سال اقامت در واشینگتن دیسی و چهار سال در مسکو بقیهٔ عمر خود را در آکسفورد گذراند. او سپس به استادی کرسی چیچلی در نظریات اجتماعی و سیاسی (1957 – 1967) انتخاب شد . در 1967 رئیس کالج وولفسون شد و بالاترین نشان کشوری بریتانیا نصیب او شد. او سرانجام در 5 نوامبر 1997 چشم از جهان فروبست
در بخشی از پیشگفتار می خوانیم«علوم اجتماعی را بگشایید/بگشاییم»، دعوتی است برای بازخوانی و بازسازی علوم اجتماعی. علومی که بهواسطه ساخت تاریخیاش، توانسته ساختارها و رشتهها، پژوهشگران، معرفتشناسیها و روششناسیهای خاصی را در درون خود شکل دهد و بر کلیتِ دانش مسلط سازد و درمقابل، باب مشارکت را به روی دیدگاهها و روششناسیها و معرفتشناسیهای بدیل ببندد و بازیگران محدودی را بهمشارکت بگیرد. این محدوداندیشی و بستهبودن علوم اجتماعی سبب شده که علوم اجتماعی بهتدریج مسیری را طی کند که نتواند واقعیات اجتماعی و دگرگونیهای جهانی آن را ببیند؛ در نتیجه، انتزاعی، بیارتباط با مسائل و چالشهای کنونی و ناتوان از طرح چشماندازی روشن از آینده گردیده است. گشودگی و انفتاح علوم اجتماعی تاریخی، راهی است که والرشتاین برای آمادگی در مواجهه با مسائل و چالشها و واقعیتهای معاصر و نظم جدید جهانی پیشنهاد میدهد.