داستانهای دنباله دار

داستان دنباله دار (13): کرشمۀ خسروانی

داستان دنباله‌دار13 | کرشمۀ خسروانی.

 


توضیح: داستانی زیبا، واقعی و تاریخی را با  کتاب کرشمۀ خسروانی به نویسندگی سید مهدی شجاعی تجربه کنیم.


با خواندن این کتاب در عین اینکه یک رمان می خوانیم، تاریخ می خوانیم، با اینکه یک موضوع کاملا عشقی و مرموز را دنبال می کنیم تاریخ هم یاد می گیریم معجزه امام را هم می بینیم.


داستان از آنجا شروع می شود که مردی با همسرش کنار رودخانه ای می روند و زن به خیال اینکه آنجا کسی نیست حجابش را برمیدارد، غافل از اینکه مردی آنجا پنهان شده و آن زن را می بیند و ....


ما به خاطر رعایت حقوق ناشر قسمتی از متن کتاب کرشمۀ خسروانی  را با رعایت صفحه بندی کتاب قرار می دهیم اگر خوشتان آمد کتاب را تهیه کنید و تا آخر آنرا بخوانید. هر صفحه کتاب حتی اگر یک جمله هم داشته باشد ما آن را یک قسمت فرض کرده ایم.


برای اطلاع از زمانهای به روز شدن داستان به  کانال تلگرام گیسوم  بپیوندید.


 


#قسمت1داستان دنباله دار کرشمه خسروانی


اتاق یزید در زمان حکومت معاویه.


یزید که پیداست در بستر بیماری خفته بوده، از جا بلند شده، روانداز خود را کنار زده و همچنان که بر تخت نشسته، شروع به شرح و بازآفرینی واقعه می کند، بی آنکه مخاطبش معلوم باشد. آرام آرام بر اثر هیجان ناشی از تداعی واقعه از جا بر میخیزد و قصه اش


را نمایش میدهد.


یزید: رفته بودم برای آهو کمند بیندازم که به کمند آهو در آمدم. آهوی زنده میخواستم، که در قماری احمقانه، صید آن به گردانم افتاده بود. در صحرایی دورتر از شام و نزدیک تر به عراق که اسمش را گذاشته ام صحرای عاشقی، چشمه و جویبار و برکه ای است که آبشخور آهوان شده. قصدم این بود که پشت صخره ای در آن نزدیکی به کمین


#صفحۀ11


برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف بهاینجامراجعه کنید.


#قسمت2 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی


بنشینم و وقت خوردن آب برایشان کمند بیندازم. سگ و اسبم را به دوستان سپردم تا همگی از آن منطقه فاصله بگیرند، هیچ جنبنده ای در آن حوالی نباشد و منطقه به چشم آهوان امن شود. همه رفتند و من ماندم با یک خنجر و طناب و ظرف شراب، در شکاف یک صخره، جایی که آبشخور و بخشی از بیابان را میدیدم، اما از هیچ طرف، دیده نمی شدم. هنوز ساعتی از استقرارم نگذشته، صدای پای اسب شنیدم. صدای پای دو اسب، که به منطقهٔ کمین نزدیک و نزدیک تر می شدند.


حدس زدم رهگذرانی باشند در طلب آب، از این که باعث اختلال در طرح و نقشه ام می شدند، خشمگین شدم ولی چارهای جز صبر و سکوت نداشتم. خودم را در کمین گاه پنهان تر کردم که دیده نشوم. حدسم درست بود. دو اسب بود و دو سوار، امّا آنچه تصورش را هم نمی کردم این بود که یکی از آن دو سوار، زن باشد. آن هم چه زنی! هر دو از اسب پیاده شدند و هر چهار، مشغول نوشیدن آب.


مرد که قاعدتاً همسر زن بود، با نگاهش گرداگرد چشمه را کاوید و به زن گفت:


-هیچ کس در این بیابان نیست زینت! تو هم می توانی معجر و دستار از سربرداری و سروگوشت را به آب چشمه صفا دهی.


#صفحۀ12


برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.


#قسمت3 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی


بهتر از این نمی شود.


شاید اگر زن دستار از سر بر نداشته بود و موهایش را رها نکرده بود، دل من هم فرو نمی ریخت. ولی این کارش نشان داد؛ زنی نیست که بشود از او گذشت.


اگر در خودم قدرت مقابله با مرد را میدیدم قطعاً او را می کشتم و زن را صاحب می شدم. امّا من از سلاح، فقط یک خنجر داشتم و آن دو هر کدام یک شمشیر.


شمشیر هم اگر می داشتم جرأت جنگ رو در رو با آن دو را نداشتم. فکر کردم که با خنجر از پشت به مرد حمله کنم و از پا درش بیاورم، دیدم که احتمال مرگ، بیش از موفقیت است.


تمام یک ساعتی که آن دو مشغول استراحت بودند، هزار بار انبان مغزم را زیر و رو کردم، امّا به هیچ نقشهٔ مطمئنی برای تصاحب زن نرسیدم. تا این که بار اسب هایشان سوار شدند و تاختند به سمت عراق.


بلافاصله پس از رفتنشان، پای پیاده به راه افتادم و خودم را افتان و خیزان به محل استقرار رفیقانم رساندم - در آبادی ای نه چندان نزدیک - ماوقع را به اجمال گفتم و حکم کردم که بی لحظه ای درنگ، به سمت عراق بتازیم به


#صفحۀ13


برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.


#قسمت4 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی


این امید که رد و نشانی از ایشان پیدا کنیم.


اگرچه به غبار راهشان هم نرسیدیم، امّا با پرس و جویفراوان توانستیم از هویتشان سردر بیاوریم.


و هویتشان به من فهماند که تازه به آغاز مسیر مصیبت رسیده ام.زن؛ زینب، دختر اسحاق موصلی بود و همسرش عبدالله سلام قریشی والی عراق.


نه می شد وارد این قلعه شد و نه می شد از خیر آن گذاشت. این داستان با همه قصه های پیش از آن، از بنیان تفاوت داشت.


از آن پیش تر، هر زن یا دختری که موفق به دل بردن از ما می شد یا حتی فقط نگاهمان را به خود جلب می کرد، در کمترین زمان ممکن، مهمان حرمسرای ما بود.


اگر روز بود به شب و اگر شب بود، به صبح نمی کشید که ما طلب خود از او ستانده بودیم و به نگه داشتن یا کنار گذاشتن یا دور انداختنش فکر می کردیم. هیچ گره نگشودنی ای برایمان در میان نبود.


اگر با دست، باز می شد، دست را باز می کردیم و اگر نیاز به دندان بود، دندان نشان می دادیم.


اگر صاحب یا صاحبانشان دم از غیرت میزدند، از دم تیغشان می گذراندیم و اگر اهل معامله بودند، نرخ را ما معین میکردیم. ولی این بار یکی از ولات عراق، مالک بار بود. او به هر


#صفحۀ14


برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.


#قسمت5 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی


طرف که رو می کردیم، دیوار بود. این شد که مریضی شدیم و افتادیم به این حال و روز.


بر می گردد به بستر و حالت مریضی به خود میگیرد و دراز می کشد.


#صفحۀ15


برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.


#قسمت6 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

صحنه اول: زیرافکند

#صفحۀ17

برای تهیه کتاب با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت7 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

 

اتاق یزید در زمان حکومت معاویه.

 

مقابل، یزید به هیأت بیمار بر تخت خوابیده و سمت راست، رفیق بر صندوقچه ای نشسته است.

رفیق، پیرمردی - حدوداً - شصت ساله است با ظاهری آراسته و لباس هایی نسبتاً فاخر و نفیس،

یزید در سن بیست و سه - چهار سالگی است در هیأتی پریشان و ژولیده که به نظر می رسد از نقاهت و بیماری نشأت گرفته باشد. معلوم نیست که لحن کشدار و غیر عادی اش در کلام، ناشی از مستی است یا بیماری.

 

رفیق: (با حالتی آمیخته از یأس و نگرانی و انکار، از جا بلند میشود و محکم و قاطع به یزید) نه! این، کار کوچکی نیست. از هر سو که حرکت کنی به موانع سخت و سنگین بر می خوری.

یزید : اگر کوچک و آسان بود که دست به دامن مشاور اعظم پدر

#صفحۀ19

 

برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت8 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

نمی شدم. وقت شما گرانبهاتر از آن است که صرف کارهای کوچک و حقیر شود.

رفیق: کار اگر شدنی بود - هر چقدر بزرگ و دشوار - حرفی نبود. من کی از انجام کارهای سخت، سر باز زده ام که این، بار دومم باشد!؟

پدرات همیشه میگوید...

یزید: کاری کن که از این پس، من هم همیشه بگویم!

رفیق:  چه حرفی را؟ من که هنوز نگفته ام...

یزید: مهم نیست. مهم...

رفیق: حرف پدرت دربارهٔ من مهم نیست ؟ حرف معاویة بن ابی سفیان...

یزید: نه این که اصلاً مهم نباشد. مهمتر از آن این است که مشاور عالی مقام معاویه بتواند همین پایگاه و جایگاه را در زمان حاکم بلافصلش یزید بن معاویه هم حفظ کند.

رفیق: البته کمال افتخار این کم ترین است که…

یزید:  رها کن این خزعبلات بی مایه را...

رفیق: (جا خورده از این اهانت مستقیم) بله ؟!

یزید: فراوانترین متاع در این خطه، دروغ و چاپلوسی و تملق است.

رفیق: (همچنان آسیب دیده از اهانت) ولی ... البته...

یزید: (بی اعتنا به حس و حرف او ادامه می دهد) چه درست بود این مثل اهل بادیه که: سگ شکاری را به دندان تیز می سنجند نه به

#صفحۀ20

 

برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت 9 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

دهان بازیعنی، نبین که چقدر پارس میکند، ببین که ازشکار چه می آورد!

رفیق: (علیرغم خشم شدید، سعی در حفظ خونسردی خود دارد.) اگر بگویید که من سگم می پذیرم ولی شما هم بپذیرید که این جا بادیه نیست. کاخ معاویة بن ابی سفیان، مقتدرترین حکمران عرب است. جایی که سفیران بزرگترین ممالک

یزید: اینها را بلدم. آنچه می خواهیم بدانم این است که: (قاطع و شمرده) آیا مشاور عالی مقام کاخی به این عظمت، از عهدهٔ کاری به این کوچکی بر می آید یا نه؟!

رفیق: (برآشفته و در عین حال با ملاحظه) یعنی یک زن زیبای اصل و نسب دار را از خانه شوی شرعی و رسمی اش در آوردن و به عقد فرزند معاویه؛ فرمانروای مسلمانان در آوردن، کار کوچکی است؟! آن هم در این زمانه پر آشوب !؟

یزید: ببین عموی بی همه چیز! من همان ابتدا به بزرگی کار اعتراف کردم که زحمت افزودن نرخ را از دوش تو بردارم.

رفیق: (دلخوار و مغموم) ولی پدرتان حرمت خادمان را - لااقل به وقت نیاز - بیشتر حفظ می کنند.

یزید:(مستانه میخندد) می فهمم سختی کار شما را می فهمم. ولی چاره ای نیست. باید عادت کنید. از فردای آن روز که معاویة بن ابی سفیان، سر بر زمین بگذارد و بمیرد، زبان

محاوره همین خواهد بود.

#صفحۀ21
برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت 10 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

رفیق: به گونه ای از مرگ پدر سخن میگویید که گویی تألم چندانی از وقوعش پیدا نمیکنید. لااقل به زبان هم که شده؛ خدای نکرده ای، العیاذباللهی، طالب طول عمری، دعا و سلامی…

یزید:  یعنی شما معاویة بن ابی سفیان را صاحب عمر جاودان میپندارید؟!

رفیق: مسلم است که نه. ولی…

یزید:  پسی پرهیز کنیم از اطاله کلام و اتلاف وقت. شما در ازاء انجام این کار (با تمسخر) سخت و عظیم و سترگ! چه توقعی از من دارید؟

رفیق:  من!؟ از شما!؟ توقع ؟ به خدای کعبه قسم که...

یزید: کدامیک ؟

رفیق: چی کدامیک ؟

یزید: خدایان کعبه! کدامیک ؟ من برای همه شان کم و بیش احترام قائلم ولی دوست دارم بدانم که برای قسم خوردن، کدامیک به ذائقهٔ شما خوش خوراک تر است ؟

رفیق: (نگران به اطراف نگاه میکند) در کدامیک از عوالم خیال سایر می کنید؟ پایه های حکومت شما بر دوش مردمی است که به خدای واحد واحد ایمان دارند. اگر سر از معتقدات شما در بیاورند، خدای ناخواسته، سر به عصیان و طغیان بر می دارند.

یزید: جدی نیست عمو جان! تو هم جدی نگیر

#صفحۀ22
برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت 11 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

 

رفیق: (با استفهام و کلافه از این لحن) یعنی چه؟!

یزید: مردمی که نماز جمعه شان را بتوان چهارشنبه خواند، بی آن که هیچ گرد اعتراضی از گورشان برخیزد، مطمئن باش که کلماتی مثل طغیان و عصیان در قرآنشان نیست.

رفیق: ولی در میان همین مردم، کسانی هم هستند که چه از حیث درک و معرفت و چه از حیث غیرت و حمیت، با چند قبیله برابری می کنند.

یزید: به گمانم باز فراموش کردی که برای چه کاری به این جا احضار شده ای!؟

رفیق: احضار!؟

یزید: یا دعوت! بر سر لغت که دعوا نداریم. تو فکر می کنی که مقصود من از این هر چه! شنیدن اخبار اجتماعی و تحلیل های سیاسی بوده است؟!

رفیق: می فهمم که برای این نبوده است. ولی چه زیان که خلیفهٔ آینده مسلمین، دشمنان حکومتش را بشناسد و از عده وعُده شان مطلع شود؟

یزید: هم یکایکشان را میشناسم و هم نگرانیهای پدر را درخصوصشان می دانم.

رفیق: خوب پس!؟...

یزید: (عصبانی اما شمرده) ولی معاویة بن ابی سفیان قول داده است که گوشت قربانی خلافت را بی دنده و استخوان در اختیار این ولیعهد بی پدر بگذارد. مفهوم است!؟

#صفحۀ23
برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت 12 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

رفیق: چنین باد! اما چه زیان اگر...

یزید: (عصبانی شده فریاد می کشد) باز می گوید چه زیان...! چرا نمی فهمی رفیق ؟! عاشق پاکباخته ای مثل من، چیزی که درک نمی کند همین سود است و زیان!

رفیق:  (با لحن مدارا) بسیار خوب. متوجه شدم. فهمیدم.

یزید: پس، از حواشی پرهیز کن و به اصل موضوع بپرداز آیا برای این عاشق دلسوخته، کاری از تو ساخته است یا نه؟

رفیق:  می توانم یک سؤال بپرسم؟!

یزید: بپرس، از موضوع خارج نشو! هر چه می خواهی بپرسی!

رفیق: آیا این عشق خانمان سوز یک سویه است یا دوجانبه؟ یعنی آیا از آن سو هم میل و رغبتی هست یا همه...

یزید: سؤالی در خور تأمل است.

رفیق: و به غایت مهم و ارجمند، چرا که...

یزید: البته نه تا بدین حد!

رفیق: (کنف شده) پس چه حد ؟

یزید: در این حد که... رضایت یک اسب، هنگام خرید ازصاحبش مهم است.

رفیق:  یعنی پسر معاویة بن ابی سفیان برای چیزی در حد اسب تا بدین حد آشفته و پریشان شده است؟

یزید: در حیرتم از این همه کج فهمی من با این انگشت، اشاره می کنم به آسمان که: ماه را ببین! تو انگشت مرا نشانه می گیری.

#صفحۀ24
برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت 13 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

رفیق: من می فهمم. این شما هستید که عشق را با همه شکوه و عظمتش در حد خرید یک اسب تنزل می دهید.

یزید:  تو از تکلیف خودت سخن بگو، در باب عشق، من به قدر کافی، شعر سروده ام.

رفیق: بسیار خوب ! تکلیف خودم! در آوردن یک اسب از چنگ صاحبش قابل قیاس است با در آوردن زنی از نکاح همسرش ؟!

یزید: باز که بحث افزایش نرخ است.

رفیق: من که گفتم... چطور بگویم؟ با چه زبانی متقاعدتان کنم که این ماجرا برای من کسب و کار و معامله نیست که در فکر نرخ و مبلغ آن باشم.

یزید: پس چیست؟ من در این حوالی، کسی را نمیشناسم که بی طمع منفعت، قدم از قدم بردارد.

رفیق: وادارم نکن به گشودن رازی که تا این لحظه از افشایش پرهیز کرده ام.

یزید:تو را احضار (اصلاح می کند) دعوت کردیم تا معمای ما را حل کنی نه آن که از بیرون با خودت معما بیاوری،

رفیق: راز من، به اصل و بنیان همین احضار یا دعوت مربوط می شود.

یزید: (جا می خورد) یعنی چه!؟ روشن و روان حرف بزن به جای این که معما را غامض تر کنی.

رفیق: تردیدم اساسا در طرح موضوع است نه در کیفیت ان.

#صفحۀ25
برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت 14 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

یزید: (تهدید آمیز) ما عادت نکرده ایم برای شنیدن هیچ کلامی معطل شویم.

رفیق:  احترام محاسن سفید چطور؟ آن را هم عادت نکرده اید که حفظ کنید!؟

یزید: پیوسته فلسفهٔ حضورت در این جا را فراموش می کنی، نیاز من اکنون هر چه باشد، قطعاً در راس اخلاق نیست.

رفیق: می گویم، خود نیز بر این باورم که بگویم. بند این مشک از ابتدا گشوده نباید می شد و اکنون که شده است، مانع ریختن آب نمی توان شد.

یزید:  (کلافه) باز که صغری و کبری پیوند می زنی!

رفیق: آن حرف نگفتنی این است که: من پیشتر و بیشتر از آن که کارگزار تو باشم در قبال پدرت مسئول و مکلفم.

یزید: (نفسی به راحتی میکشد و با پوزخند) عجب راز سر به مُهری! کلاغ های  شام هم خبر دارند که تو از سالها پیش از تولد من، مشاور و کارگزار پدرم بوده ای!

رفیق: ولی مقصود من به طور مشخص همین مورد است نه سیاق ماسبق که...

یزید: (از جا میجهد) مگر معاویه از این راز آگاه است که...

رفیق: هست و نیست!

یزید:  باز که معما میبافی! از دو حال خارج نیست. یا...

رفیق: و شق سوم!

یزید: شق سوم!؟

#صفحۀ26
برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت 15 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

رفیق: این است که پدر از احوال پریشانت آگاه است، از رنج و بیماری ات آگاه است، از عزلت و انزوایت آگاه است و چه کسی در این شام پهناور از این همه آگاه نیست!؟

یزید: خب ؟ بعد ؟

رفیق: اما آنچه نمی داند علت این دگرگونی و پریشان حالی است!

یزید: خب؟ بعد ؟

رفیق: برای این که آن را بداند، مشاور کهنه کار و رفیق گرمابه و گلستانش را که با طبابت هم بیگانه نیست صدا میزند و از او میخواهد که در گشودن این راز به او کمک کند. درست در همین زمان، به همین رفیق - که من باشم - سعادت رو می کند و از سوی یزید هم مورد توجه و اعتماد قرار می گیرد.

یزید: عجب! پس اگر این کار را به سامان برسانی، اجرت دوسویه می ستانی!

رفیق غضبناک به او نگاه میکند ولی خشمش را فرو می خورد و پاسخی نمی دهد.

یزید:  امّا بی اعتنا به خشم او ادامه می دهد.خب، قصد و نیت ما دو تن روشن است. پدر در این میانه به دنبال چیست؟

رفیق: (در بهت و سکوت به یزید نگاه میکند و پاسخ نمیدهد.)

#صفحۀ27
برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

 

#قسمت 16 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

یزید: چه شد؟ چرا ساکتی؟

رفیق: (به طعنه) مبهوت این همه قدردانی و حق شناسی ام.

یزید: (طعنه را نمی گیرد یا به روی خود نمی آورد) هنوز که زمان تعدیه حق ومزد نرسیده. اگر زمانش رسید و حق نرسید جای شکوه است!

رفیق: حرص خودم را نمیزنم. که هیچ کیسه ای برای این کار ندوخته ام.غرض قدرشناسی ات در قبال پدر است که نگرانی حال و روز تو، روز و شبش را یکی کرده و…و تو دنبال انگیزه های کنجکاوی اش میگردی، و در پی آنی که نفع او را در گشایش مشکل خودت کشف کنی!

یزید: دفاع از پدر را به عهده من بگذار! تو از دستمزد خودت بگو!

رفیق: گفتم که؛ من پیش و بیش از آن که کارگزار تو باشم، مدیون سابقهٔ نان و نمک با پدرت هستم.  صریح و بی پیرایه اش این که: من از تو هیچ نمی خواهم. اگر به انجام کاری موفق شوم به جزیی از وظیفه و تکلیفم در قبال پدرت عمل کرده ام.

یزید: بسیار خوب! پس سعی کن که تکلیفت را درست انجام دهی.

 

رفیق، حیران این همه گستاخی، فقط به او نگاه می کند.

#صفحۀ28

 

برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت 17 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

یزید: ( بی اعتنا به حس و حال رفیق، کاملا از جا بلند میشود و همچنان که راه میرود، مطلب را پی میگیرد) و امّا این که پرسیدی؛ «این عشق، دوسویه است یا یک سویه؟» پاسخش به نحو روشن و قاطع این است: دختر اسحاق نه نسبت به من میل و محبتی دارد و نه از عشق جانسوزمن خبر و اطلاعی. اگر هم مرا بشناسد، صرفاً به عنوان فرزند معاویه می شناسد.

رفیق: یعنی شما بعد از آن دیدار یک جانبه و مخفیانه، هیچ برخورد رو در رویی با هم نداشته اید؟!

یزید: لحن پرسشت به گونه ای است که انگار این ندیدن رو در رو خود گناهی نابخشودنی است!

رفیق: نه. نه. ابداً! چنین مقصودی نداشتم. فقط تعجب کردم، از شدت و حدت عشقی چنین یک سویه و بی مقدمه. و تعجب یک حالت غیر ارادی است.

یزید: تعجب ناشی از جهالت است!

رفیق: (جا میخورد) بله!؟

یزید: بله. اگر مطالعه تاریخی می داشتید، این قدر تعجب نمی کردید.

رفیق: تاریخ ؟

یزید: صفحات تاریخ پر است ازسرگذشت عشاقی که یک عمر در عشق خود سوخته اند بی آنکه معشوش اطلاعی از عشقشان داشته باشد.

رفیق: (با طعنه ای کم رنگ در بیان) بله! گویا من آن صفحات را دقیق

#صفحۀ29
برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت 18 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

نخواندهم، ولی…(ناگهان به صرافات حضور سالم و فعال یزید برصحنه میافتد و فاصله ای که یزید از بستر و بیماری گرفته و از مواجهه با این صحنه، ذوق زده میشود.) ولی هیچ چیز در قیاس با این ماجرا مهم نیست. اکنون مهم تر از هر چیز...

یزید: (متوجه مقصود رفیق نشده و گیج و منگ) یعنی چه؟ چه چیزی مهم نیست؟ چه چیزی مهم نیست؟ مهم تر است!؟ چرا یکباره...

رفیق: (با شادی و شعف از جا بر میخیزد و دست بر دست میکوبد) آنچه من هم اکنون به چشم خودم می بینم از هر اتفاقی مهم تر است و از هر بشارتی، مژده تر.

خدا را شکر که به چشم خودم می بینم. وگرنه محال بود که باور کنم. همهٔ شنیده ها به وخامت حالتان دلالت می کرد و عافیت شما را به چشم خودم دیدم.

پدرت اگر این خبر را بشنود بال در می آورد...

یزید: (که تازه متوجه خود شده دوباره به بستر می رود و دراز میکشد و با آه و ناله) افسوس! صد افسوس! و هزار دریغ!

رفیق: (حیرت زده) چرا؟ دریغ وافسوس برای چه؟

یزید: همان زمان که پدر من بال در می آورد، تو سرت را بر باد می دهی.

رفیق: (وحشت زده) چرا؟ به چه جرمی!؟

#صفحۀ30
برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت 19 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

یزید مجدداً از بستر بر میخیزد، از زیر بالشش خنجری در می آورد، رفیق را با حرکاتی نرم و طبیعی به سمت دیوار می کشاند و نوک خنجر را در گوشش فرو می کند و نگه میدارد. رفیق در حالی که یک گوشش به دیوار چسبیده و گوش دیگر با خنجر مماس شده، بی حرکت می ماند.

یزید: تو اگرچه در سیاست خبره و پخته ای و سالهاست که پدر را با مشورت هایت مستفیض می کنی ولی برخی از چیزها را تا خودت تجربه نکنی، نه می توانی بفهمی و نه می توانی باور کنی. متوجه شدی؟

رفیق: (بریده بریده و وحشت زده) مقصودتان را نمیفهمیم.

یزید:  فرزندان قدرت و حکومت یا به تعبیری حاکم زادگان، قادر به انجام کارهایی هستند که نه خود حاکمان و نه مقتدرترین دشمنانشان نیستند. مفهوم است؟

رفیق: نه. مقصودتان را...

یزید: انجام بسیاری از امور، توسط حکومت یا قدرت، نه صلاح است و نه شدنی. ولی انجام همان امور توسط حاکم زادگان یا منسوبین به قدرت، سهلترین کار ممکن است. از سوی دیگر حاکم زادگان یا افراد وابسته به قدرت، می توانند بلایی بر سر حاکم و حکومت بیاورند که مقتدرترین دشمنان حکومت نمی توانند. معلوم است؟

#صفحۀ31
برای تهیه کتاب با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت 20 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

رفیق: نه. هنوز مقصودتان را...

یزید: ناچارم می کنی که مثال بزنم. بزنم ؟

رفیق: هر طور صلاح می دانید. من…

یزید:  فرض میکنیم که این وضعیت من، یعنی تمارضم در عین صحت و سلامت، یک سر است میان من و شخصی به نام رفیق، که هم رفیق پدر است و هم مشاور و امین او. و رفیق موظف است که تحت هیچ شرایطی این سر را برای پدر وهیچ کس دیگری باز نکند.

تا این جای مثال مفهوم است. نیست؟

رفیق: بله ، کاملا.

یزید: حالا فرض می کنیم به فرض محال که محال نیست - که این رفیق، سر پسر را که یزید باشد پیش پدر یعنی معاویه فاش کند،- به هزار و یک دلیل منظقی و عقلانی- بعد چه می شود؟

 

رفیق متوجه نیست که باید جواب دهد یزید جنجر را در گوش او می چرخاند و صدای آخ و ناله رفیق در می آید.

 

یزید: بعد چه می شود؟

رفیق: شما بفرمایید.

یزید: به ساعت نمی کشد که عوامل این حاکم زاده، یعنی یزید، سر از تن رفیق جدا میکنند؛ به خاطر افشای راز یا تمرد از

#صفحۀ32

برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

 

#قسمت 21 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

دستور یزید. تا اینجا همه چیز مفهوم است؟

رفیق: بله .کاملا.

یزید: بعد از این اتفاق ناگوار، دو احتمال پدید می آید. یا معاویه نمی فهمد که این قتل، کار عوامل یزید بوده است یا می فهمد.

اگر نفهمید که هیچ، خون رفیق هم مثل خودش خاکمال می شود.

ولی اگر فهمید چه اتفاقی میافتد؟

باز هم هیچ . به این دلیل که: اولأ اتفاقی، افتاده و کار از کار گذشته، ثانیاً معاویه که یزیدش را به قصاص خون رفیقش نمی کشد، می کشد؟

رفیق:  نه. قطعاً نه.

یزید: فوقش دو - سه روزی اخم و قهر و طرد و... بعد همه چیز عادی میشود و روابط پدر و فرزندی گرم تر از گذشته ادامه می یابد. خب از این مثال چه درسی می توان گرفت؟

رفیق: (همچنان با ترس و وحشت) شما بفرمایید.

یزید:  از این مثال به اندازه یک کتاب می شود درس گرفت. آن هم درسی که در کتاب ها نمی شود سراغ گرفت. ولی کمترین و کوچک ترینش این است که اگر بخشی از مثال محقق شود، وقوع بقیه اش قطعی است. یعنی چی؟ معنی این حرف چیست ؟

رفیق: شما بفرمایید.

#صفحۀ33

برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

دستور یزید. تا اینجا همه چیز مفهوم است؟

رفیق: بله .کاملا.

یزید: بعد از این اتفاق ناگوار، دو احتمال پدید می آید. یا معاویه نمی فهمد که این قتل، کار عوامل یزید بوده است یا می فهمد.

اگر نفهمید که هیچ، خون رفیق هم مثل خودش خاکمال می شود.

ولی اگر فهمید چه اتفاقی میافتد؟

باز هم هیچ . به این دلیل که: اولأ اتفاقی، افتاده و کار از کار گذشته، ثانیاً معاویه که یزیدش را به قصاص خون رفیقش نمی کشد، می کشد؟

رفیق:  نه. قطعاً نه.

یزید: فوقش دو - سه روزی اخم و قهر و طرد و... بعد همه چیز عادی میشود و روابط پدر و فرزندی گرم تر از گذشته ادامه می یابد. خب از این مثال چه درسی می توان گرفت؟

رفیق: (همچنان با ترس و وحشت) شما بفرمایید.

یزید:  از این مثال به اندازه یک کتاب می شود درس گرفت. آن هم درسی که در کتاب ها نمی شود سراغ گرفت. ولی کمترین و کوچک ترینش این است که اگر بخشی از مثال محقق شود، وقوع بقیه اش قطعی است. یعنی چی؟ معنی این حرف چیست ؟

رفیق: شما بفرمایید.

#صفحۀ33

برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت 22 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

یزید: یعنی اگر پدر بفهمد که من در سلامتم و تمام این ایام تمارض کرده ام، چه می شود؟

رفیق: شما بفرمایید.

یزید: نه، این را دیگر شما باید بفرمایید.

رفیق: عواملی یزید سرم را از تن جدا می کنند.

یزید: خنجر را بر میدارد و نفس راحتی میکشد) احسنت! اگرچه جانم به حلقومم رسید ولی در عوض، مطلب، مفهوم شد.

رفیق: یعنی اگر همین مطلب را صریح و خلاصه می گفتید، من نمی فهمیدم؟

یزید : ممکن بود بفهمی ولی بعید نبود که فراموش کنی، خب.

حالا یک بار دیگر تکلیف شما را مرور می کنیم. (معلم وار)تکلیف اول؟

رفیق: راز صحت و سلامت شما را مکتوم نگه دارم و پدر و هیچ کس دیگر را از این راز مطلع نسازم.

یزید: احسنت! و تکلیف دوم؟

رفیق: (فکر می کند و پرسش گرانه) و تکلیف دوم؟

یزید: باز هم علت احضار (تصحیح می کند) یا دعوتت به این جا را فراموش کردی؟!

رفیق: (متوجه مقصود یزید می شود.) نه. فراموش نکرده ام، تکلیف دوم این است که...

یزید: این است که تمام عقل و تجربه و سابقه و مناسبات و ارتباطات و سعی و تلاشت را برای حل این معضل به کار

#صفحۀ34

برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

 

#قسمت 23 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

بگیری و (به سمت تختش می رود و میخوابد و بیمارگونه) این عاشق زار و نزار و دلسوخته را به مطلوبش برسانی و وظیفه ات را در قبال این پدر و پسر - به نحو احسن - به انجام برسانی.

رفیق: (به صرافت می افتد) ولی پیش از این تکلیف دوم، تکلیف یک مسأله دیگررا باید روشن کرد.

رفیق مکث می کند تا یزید سؤال کند، امّا یزید تلاش می کند که خودش مسأله را کشف کند بی آنکه محتاج بهپرسش بشود. رفیق ادامه می دهد.

رفیق: پدرتان عن قریب دربارهٔ این دیدار از من پرس و جو خواهد کرد. از این گفته ها و شنیده ها و دیده ها، چقدرش گفتنی است و چقدرش راز محسوب می شود و افشای آن مشمول مجازات...

یزید: (بلند میخندد و در میان قهقهه) پیداست که بیشتر نگران جان خودی تا سرّ من! حق داری! (همچنان با قهقهه) جان هر کسی برای خودش عزیز است. آن قدر نگران جان خودی که می ترسم از آن سوی بام بیفتی.

رفیق: یعنی چه؟

یزید: یعنی از ترس افشای راز و مجازات، حرف های واجب را هم به سمع پدر نرسانی!

#صفحۀ35

برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید.

#قسمت 24 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

رفیق: پرسش من هم تعیین حد و مرز واجب و حرام و مکروه ومستحب است.

یزید:  (با لحن دو لبه) احسنت به این ذکاوت، موجز و خلاصه اش این است:

تو که از جانب پدر، مأمور تفحص در احوال من شده ای، حال و روز مرا وخیم تر از حد تصورت دیده ای و با رنج و زحمت فراوان از زیر زبان من کشیده ای که عشق، روزگار مرا سیاه کرده است و با هزاران حیله و تمهید، نام و نشان محبوب را از قلب من استخراج کرده ای. و تشخیص خودت این است که: تنها راه نجات این عاشق، وصال معشوق است.

این، ماحصل گفتنی هاست. اگر هنوز تکلیف نگفتنی ها روشن نیست، کلمه به کلمه و حرف به حرف...

رفیق: روشن است. نیازی نیست. فقط نمی دانستم که در افشای راز عاشقی، مجازم یا نه. شک داشتم که برای ضبط در دل شنیده ام یا انتقال به غیر.

یزید: البته انتقال به پدر، کوچکترین تکلیف است در قیاس با آن کار اصلی که موجود کردن آن شمع است در این ظلمتکده. فکر می کنی که از عهدهٔ این کار بربیایی؟

رفیق:  هنوز نمی دانم. (مهیای رفتن می شود) ولی به یقین از همین لحظه، تمام تلاشم را معطوف می کنم. اگرچه در اموری از این جنس، به توان پدرت مطمئن ترم تا قدرت خودم (در

#صفحۀ36

برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید

#قسمت 25 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

حال خروج) تا بخت و اقبالم چه در آستین داشته باشد.

یزید: ولی بدان که..

رفیق در آستانهٔ در، توقف می کند و رو بر می گرداند.

یزید:  تا وصال محبوب، تنها مونس من همین بستر است.

رفیق به نشانه همدردی سر تکان می دهد و می رود.

یزید: ( آهسته با خود ادامه می دهد) و شراب و میمون و زن های دیگر (و از حرف خودش چنان میخندد که ریسه می رود.)

#صفحۀ37

برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید

#قسمت 26 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

صحنۀ دوم: محیر

#صفحۀ39

برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید

#قسمت 27 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

بر تخت بزرگ و مجللی که در عمق صحنه قرار گرفته، معاویه تکیه زده و رفیق را هم کنار خود نشانده.

در دوسوی دیگر صحنه هم دو تخت(سکو مانند)برای مهمانان و مراجعین گذاشته شده که تخت معاویه، هم به لحاظ ارتفاع و هم به لحاظ شکوه و زیبایی بر آنها تفوق و برتری دارد.

 

رفیق: من که از همان روز اول گفتم که؛ از هر اقدامی در این زمینه عاجزم و گفتم که؛ همه مسیرها را مسدود می بینم و گفتم که؛ ممکن ساختن این غیرممکن فقط از عهدهٔ تو برمی آید و اگر بر نیاید، از عهده هیچ کس دیگر بر نمی آید.

دیگر این همه بخل و امساک برای چیست؟ یک کلام، طرح و نقشه ات را بگو و مرا از این کنجکاوی جانکاه خلاص کن.

چیزی که چهار صباح دیگر عیان می شود، چه زیان که من کمی زودتر بدانم و دست مریزاد و تبارک الله بگویم؟

#صفحۀ41

برای تهیه کتاب با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید

#قسمت 28 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

معاویه: العین بالعین. من که از ابتدا قصد کتمان و امساک نداشتم. یک سؤالم را بی پاسخ گذاشتی، یک سؤالت را بی پاسخ گذاشتم.

رفیق:  چه ربطی این دو مطلب به هم دارد!؟ من فقط به ملاحظه ای از کنار آن سؤال گذشتم.

معاویه: ولی من به ملاحظاتی پاسخ سؤالت را موکول به بعد کردم.

رفیق:  هم الآن خودت گفتی که العین بالعین، یعنی که جز تلافی، هیچ ملاحظهٔ دیگری نداشتی.

معاویه: خب. البته در همان تلافی ملاحظات متعددی مستتر است که آن را از مفرد ملاحظه در می آورد و تبدیل به ملاحظات می کند.

رفیق: کاش دلیل این لجاجت را می فهمیدم.

معاویه: کدام لجاجت ؟ این فقط یک سؤال ساده است!

رفیق: چه سؤالی ؟

معاویه: تا قبل از آن جلسهٔ طولانی و مفصل، تو فرزندم یزید را دورادور می شناختی، یعنی که با او دمساز و دم خور نبودی ...

رفیق: باز که رفتی سراغ همان سؤال !؟

معاویه:  خب سؤال دیگری از تو نداشتم که سراغش بروم. سؤال مشخص من این است که بارزترین هنر یا صفت یا خصوصیتی که در یزید یافتی کدام است؟ آیا  پاسخ اینسؤال آنقدر دشوار است که تو هربار به بهانه ای از زیر بار

#صفحۀ42

برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید

#قسمت 29 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

آن شانه خالی می کنی؟

رفیق: چه اصراری است که حتماً پاسخ این سؤال را از زبان من بشنوی!؟

معاویه:  اگر برایم مهم نبود که برای بار چندم از تو نمی پرسیدم.

رفیق:  اگر می فهمیدم که شنیدن چگونه پاسخی را دوست داری، می گفتم و خودم را خلاص می کردم.

معاوینه:  ولی هنر تو این نیست.

رفیق:  (متعجب) هنر من!؟

معاویه:  هنر تو در همه سالهای رفاقتمان، دادن جواب درست بوده است، اگرچه آن جواب، با میل یا ذائقه یا خشنودی من انطباق نداشته است.

رفیق:  ولی این با همهٔ موارد پیشین فرق می کند.

معاویه: چه فرقی می کند ؟

رفیق: یزید پاره تن توست و نیز عزیزمن، پس گفتن هر کلامی حول شخصیت او، جان هر دومان را مکدر می کند.

معاویه: (گلایه آمیز) به گونه ای سخن میگویی که انگار فقط بناست در مذمت او خطبه بخوانی. سؤال یا درخواست من از تو بیان شاخص ترین وجه شخصیت اوست، نه سب و لعن و دشنام او.

رفیق:  اگر من از کنجکاوی ام بگذارم، تو هم  حاضری از این سؤالت صرف نظر کنی؟!

معاویه: (محکم و قاطع) نه. به هیچ بهایی حاضر نیستم. این اباء و

#صفحۀ43

برای تهیه کتاب کرشمۀ خسروانی با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید

#قسمت 30 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

امتناع تو، مرا به شنیدن پاسخ حریص تر میکند.

رفیق: واقعیت این است که از زمان طرح این سؤال در اولین بار، تا همین حال، روح و جانم را آشفته و پریشان کرده ای!

معاویه: چرا؟ مگر...

رفیق: هر روز هزاران بار ذهنم را می کاوم و هزاران بار آن دیدار با یزید را برای خودم دوره می کنم به این امید که یک صفت یاخصوصیت مثبت پیدا کنم و همان را بگویم و خود را از این مخمصه برهانم. فضیلت و منقبتی که به واقع در وجود او باشد و دروغ نباشد. تو سخن کذب را در هر باب که نفهمی در این باب می فهمی. چرا که خود، بهتر از هر کسی، فرزندات را می شناسی.

معاویه: (آشکارا به هم ریخته) یعنی واقعاً حتی یک... (به خود می آید و لحنش را با تصنع به مهربانی می گرداند) خب. من که نگفتم الزاماً صفت یا خصوصیت مثبت. مقصودم یک صفت بارز بود. خصیصه ای که بیشتر به چشم بیاید، اعم از فضیلت یا رذیلت.

رفیق: این کار، شدنی است اما چه اصراری است به انجام آن؟! و چه فایده ای است مترتب بر آن!؟

معاویه: اصرارم به این دلیل است که تماماً فایده است. من اگر از نقاط ضعف و قوت فرزندم آگاه نباشم، چگونه میتوانیم زمام امور مسلمین را به دست او بسپارم!؟

رفیق: راستی! چگونه می توانی زمام امور مسلمین را به دست او

#صفحۀ44

#قسمت 31 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

بسپاری!؟ این سوال را فارغ از همه مناسبات موجود می پرسم.فقط با اتکا به رفاقت چند ده ساله.

معاویه: ( لحظاتی در سکوت به رفیق نگاه می کند. پیداست که این سوال، معادلات ذهنی اش را دست خوش تلاطم کرده، ولی سعی می کند که به سرعت بر خودش مسلط شود و عادی سازی کند.) تو که سوال خودم را به من بر می گردانی. من منتظر یک پاسخ بی پیرایه ام.

رفیق: (من و من کنان) بزرگترین و پر رنگ ترین صفت یا خصیصه…. چطور بگویم... اگر دربارهٔ دیگران بود، می گفتم…

معاویه:  چه می گفتی؟

رفیق: می گفتم... (حرفش را میخورد) ولی در مورد او باید بگویم؛ جسارت و گستاخی. معاویه: (علیرغم این که جا می خورد، خود را از تک و تا نمی اندازد) و اگر درباره دیگران بود، می گفتی؟

رفیق: می گفتم: بی حیایی! (از تغییر حالت معاویه متوجه زیاده روی خود میشود و سعی میکند که کلامش را اصلاح و ترمیم کند.) البته دور از ساحت ایشان و شما که پدرشان هستید... بخصوص که برای جوان، اصولاً جسارت و گستاخی، صفت مذموم محسوب نمی شود و... چه بسا به عنوان یک خصیصهٔ مثبت... مورد ارزیابی قرار بگیرد... ولی جایگاه خلافت و حکومت... اصولاً شاید چنین صفاتی را بطلبد... تا مردم حد  و حدودشان را…

#صفحۀ45

برای تهیه کتاب با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید

#قسمت 32 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

معاویه: فهمیدم آنچه را که باید بفهمم.

رفیق:  (پشیمان و نگران از آنچه گفته) از دست من که خدا تکدر خاطری... چیزی!؟...

معاویه: (کاملا دو پهلو جواب می دهد که او را در خوف و رجاء نگاه دارد) واقعا حد چنین سخنی به زعم تو، حد تکدر خاطر است؟!

رفیق: (همچنان نگران و در پی استمالت) با سعهٔ صدری که در شما سراغ دارم… به طور قطع می توانم بگویم...که کلام مشفقانه یک دوست - هر چقدر هم که تلخ - کم ترین گرد تکدری بر خاطر مبارکتان نمی نشاند.

معاویه: نگران همینم که این سعهٔ صدر، کار دست دوستانمان بدهد.

رفیق: (ترسیده) یعنی چه اتفاقی بیفتد ؟

معاویه: نمی دانم. واقعا نمی دانم. هیچ چیز در این دوره و زمانه قابل پیش بینی نیست.

رفیق: (بحث را عوض می کند که خودش هم از نگرانی خلاص شود.) خب. حالا نوبت پاسخ به سؤال من است. من مطمئنم که اگر بنشینم و در سکوت نظاره کنم، به یمن تدبیر و ذکاوتت چند صباح دیگر دست دختر اسحاق را در دست فرزند معاویه خواهم دید. ولی کنجکاوی طاقت سوزم اجازهٔ این صبر و سکوت را به من نمی دهد. دوست دارم که پیش از دیگران و زودتر از اجرای نقشه ات، بفهمم که چه آشی برای عبدالله سلام و زینب اسحاق پخته ای! حق رفاقت

#صفحۀ46

برای تهیه کتاب با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید

#قسمت 33 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی

جای خود. من در مقام مشاورت هم همیشه در جایگاه آموختن بوده ام نه آموزگاری، منتظرم که به عهدت وفا کنی.

معاویه: وفا می کنم. مطمئن باش که به عهدم وفا می کنم. ولی نه اکنون که عبدالله سلام پشت در، چشم انتظار اذن دخول ایستاده.

رفیق: (از شنیدن نام عبدالله سلام آن چنان جا میخورد که بی اختیار نام او را با فریاد می پرسد) عبدالله سلام ؟ در شام ؟

معاویه: (با دست اشاره میکند که آهسته تر) اصلا می توانی همین جا بمانی و قسمتی از آن نقشه کذایی را به چشم ببینی.

رفیق: (هیجان زده) ممنونم. می مانم که ببینم. ممنونم که اجازه می دهی بمانم.

 

معاویه دو دست - به علامت - بر هم می کوبد و بلافاصله دو مامور از در وارد می شوند و تعظیم می کنند.

 

معاویه: (با شور و شوقی اغراق آمیز) پس کجاست این عبدالله سلام!؟ که ما برای دیدارش یکپارچه اشتیاقیم!؟

مامور 1: همین جا هستند قربان!

معاویه: (همچنان شوق آمیز) پسر چرا به داخل هدایتشان نمی کنید؟

مگر نگفته بودم که به محض آمدنش خبرم کنید!؟

 

معاویه تا جلوی در به استقبال می رود و عبدالله که

 

#صفحۀ47

برای تهیه کتاب با 20% تخفیف به اینجا مراجعه کنید

 

#قسمت 34 داستان دنباله دار کرشمه خسروانی


کتاب کرشمه خسروانی داستان مکر معاویه و رذالت یزید است. وقتی این داستان را می خوانیم می بینیم که چطور با مکر و حیله بزرگان قوم را ردیف می کردند که به خواسته شهوانیشان برسند. --- .


این همانی است که حضرت علی (ع) می فرمایند در خطبۀ 200 نهج البلاغه می فرمایند:


"به خدا قسم معاویه زیرک تر از من نیست، ولی او خیانت می‏ورزد و گناه می‏کند، و اگر غدر و مکر نکوهیده نبود من از زیرک‏ترین مردمان بودم، ولی هر نیرنگی معصیت است، و هر معصیتی نوعی کفر است، و هر نیرنگ بازی را در قیامت نشانه‏ای است که به آن شناخته می‏شود. سوگند به خدا که من با مکر و حیله غافلگیر نمی‏شوم، و با شدّت و سختی ناتوان نمی‏گردم."


کتاب کرشمۀ خسروانی برشی کوتاه از مکر معاویه و خباثت یزید را نشان می دهد.


معاویه حتی به دوست دیرین خود رفیق هم رحم نمی کند!!!


آیا یزید به دختر مورد نظرش می رسد؟


***


بعضی ها گفته اند این داستان همان کینه ای ایست که واقعۀ عاشورا را منجر شده است.


***


ما به دلیل محفوظ ماندن حقوق ناشر و نویسنده بیشتر از این نمی توانیم داستان را ادامه دهیم. خودتان کتاب را تهیه فرمایید و معجزۀ امام حسین (ع) را ببینید که چگونه ایشان با حرکتی الاهی کل مکر و حیلۀ چندماهه معاویه را باطل می کنند. ... .


کتاب کرشمۀ خسروانی را با 20 درصد تخفیف از آدرس زیر تهیه فرمایید.


https://www.gisoom.com/?gc=11098838

 

منّت بذارید و بازخورد یا پیشنهاداتونو دربارۀ این صفحه بدین یا اگر اشکالی دیدین گزارش کنید!