بنام خداوندبخشنده ومهربان


 

منوی اصلی

کامپیوتروترفند

کدهای جاوااسکریپت

داستانک

مطالب عمومی

 

 
 

آمارسایت

 

 
 

ارتباط باما

: info@gisoom.com
sarbazras@yahoo.com

 
 

 

 

غول چراغ جادو

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

داستانک

بادکنک
غريبه
درد عاشقي
ترس، نابودگرعشق
نفرین
ايميلي براي خدا
دخترک گل فروش
ف
نجان قهوه
شاخه گل خشکیده
شكلات تلخ
مادرید، 20 مایل
غول چراغ جادو
قیمت معجزه
وقت شناسی
هرگززودقضاوت نکن
هوش ایرانی
مهدی جان هنوزآماده ظهورنیستیم
سوءتفاهم
آوازجغد
داستان میخ
دومکالمه
مدادسیاه
سؤالی که هیچ انسانی نمی توانست پاسخ دهد

پیـدا و پنهـان

 

 

 

© 2006- 2010 Gisoom.com
طراحی وب سایت توسط مجتبی طاهری
Best View in 1024*768 Resolution & IE8 Or Firefox