|
تو حال و هوای خودم
بودم که یهو زنگ در خانه به صدا درآمد هنگامی که
در را باز کردم با چهره ای جذاب و ملکوتی مواجه
شدم. بی اختیار به او سلام کردم جواب سلامم را داد
و گفت: من امام زمان هستم و برای مهمانی به خانه
شما آمده ام تا این جمله را شنیدم از خود بیخود
شدم و به ایشان گفتم: لطفاً چند لحظه صبر کنید
الآن بر میگردم آنقدر بهت زده شده بودم که نمی
دانستم چکار کنم؟ افکار مختلفی به ذهنم خطور کرد،
وای اگر آقا به خانه ما بیاید آیا همه چیز باب
میلش است؟ سریع به داخل خانه رفتم با عجله جعبه
نوارها و سی دی ها را زیر و رو کردم، وای مطمئناً
از این چند نوار و سی دی خوششان نمی آید، آنها را
برداشتم و در جایی مخفی کردم، چشمم به لباسهایم
افتاد، مطمئن بودم این چند لباس امکان دارد باعث
رنجش امام شود، ناگهان نگاهم به کتابهای توی تاقچه
افتاد، چند تا از کتابها را برداشتم و مخفی کردم،
قرآن روی تاقچه رو هم که حسابی گرد و خاک گرفته
بود سریع با دست پاک کردم.
از این اتاق به آن اتاق و ازاین جا به آن جا می
رفتم هر جا را نگاه می کردم نگرانی بیشتری احساس
می کردم. و همین مرا مشغول کرده بود که یک دفعه
فهمیدم خیلی دیر شده و ایشان خیلی معطل مانده اند،
دم در رفتم تا از ایشان دعوت کنم، دیدم ایشان تک
تک درهای کوچه را به صدا در آورده اند و مثل خانه
ما به علت عدم آمادگی مردم، پشت یک یک خانه ها
مانده اند و دیگر در حال رفتن از کوچه ما بودند.
در حالت ناراحتی از خواب پریدم و با دست محکم بر
پیشانی خود زدم و گفتم:
مهدی جان هنوز آماده ظهور نیستیم. |