بنام خداوندبخشنده ومهربان
منوی اصلی
کامپیوتروترفند
کدهای جاوااسکریپت
داستانک
مطالب عمومی
آمارسایت
آمار
ارتباط باما
: info@gisoom.com sarbazras@yahoo.com
روز دلهره، روز مرگ
کیست که بتواند تنش های اعصاب و طپشهای قلبم را لمس کند؟ آیا زبانی برای بیان آن می توان یافت؟ کیست که بداند من در چه برزخی غوطه ورم؟ کیست که بداند چگونه در ورطه هلاکت دست وپا می زنم؟ درکشاکش و جدال میان عقل وعاطفه ، من شاهدی بی قدرت واختیارم که با هر تلاطم و هر موجی به صخره ای کوبیده می شوم. روز به روز چون شمع ذوب می شوم. بر سر دوراهی می مانم. سعی می کنم یکی از دو راه را انتخاب کنم. گاهی این وگاهی آن را بر می گزینم. تا بالاخره بی حوصله وبی قرار می شوم. از خود می گریزم و از هرچه در اطرافم قرار دارد. جوش می آورم. داغ می کنم. کلافه می شوم. ولی دم بر نمی آورم. سپس وقتی به بن بست می رسم، نا امید از همه جا وهمه چیز گریه می کنم. بعد از آنکه بغض گلویم باز شد، اشک هایم را - که روی گونه ها و زیر چشم هایم رسوب کرده - پاک می کنم. سست عنصر وبی اراده می شوم - همانطورکه دیگران می گویند -. بی هدف به راه می افتم، از این اتاق به آن اتاق. دوباره مثل کوه سنگین می شوم. و خودم را روی کف اتاق رها می کنم و همان آهنگ های غم آلوده ی قبلی را گوش می کنم. تازه برگشته ام سر جای اول، و این سیکل چندبار تکرار می شود تا بی حس می شوم. ده دقیقه خوابم می برد: وای چه دنیای شیرینی است. با پریشانی از خواب می پرم. نمیدانی چه دردآور است که از خواب بیدار شوی وخود را دوباره در زندان ببینی. دیگران سعی دارند با زیرکی به دژ آهنینی که درآن قراردارم نفوذ کنند، اما چقدر ساده لوحند. هیچ چیز تسکینم نمی دهد. مگر راه حل جدیدی که آن هم بعد از دقایقی احمقانه می نماید و شادی و آرامشی را که آورده، همراه با خود می برد. خلاصه می سوزم ومی سازم. از این دنده به آن دنده می غلتم. آه می کشم . چه آهی! ذوب کننده است. چهره ام در هم می رود. عضلات لب ها وپیشانیم منقبض می شود وحالت گریه به خود می گیرد. هر زیبائی را زشت می بینم غیر از غروب که غمگین تر از همیشه است. دلم برای خودم می سوزد. ناگهان به یکباره همه چیز را به دیگری نسبت می دهم وباورم می شود که این تعارض ها مربوط به شخص دیگری است. ولی خیلی زود خود را می یابم وهمه استرس ها وکشمکش هایی که کاسه کوزه هایشان سرد من خرد می شود را از آن خود میدانم. اشک در چشمانم حلقه می بندد. سعی می کنم آن ها را نگهدارم وبر خود تسلط پیدا می کنم. درون شقیقه هایم دردی می پیچد وسرم را از درون به بیرون می فشارد. چون بمبی می شوم که هرلحظه ممکن است منفجر شود. بالاخره بغضم می ترکد واشک هایم سرازیر می شود. چشم هایم گود افتاده ورنگ صورتم زرد است. این را اطرافیانم می گویند وخود من نیز پی برده ام. هرکسی نسخه ای از قبل آماده برایم تجویز میکند. همه را خودم می دانم. ... راستی با نوشتن این جملات چه آرامش کاذبی بدست آورده ام. خدایا بعد ازاین چکار کنم؟
برای دخترم
دخترم! بتو می نویسم. بتویی که هنوز نمی شناسمت. درشبی که احساس کمر شکن تنهایی ،حلول تازه ی عشقی را درخود هضم می کند ومرا به ناچار به سوی تومی راند. دوستت دارم بی آنکه بدانم کیستی. می پرستمت به خاطر عظمت وجودت که هنوز ناپیداست. دخترم! ای روح دریا! تو چون دریای مواجی که مرا با زورق شکسته خیالم-که بی شباهت به تخته پاره ای نیست- از ساحل بی فانوس انزوابه میان امواج متلاطم نوازشت می کشانی ومرا در تلاطم سرکش امواج پر از مهرت غرق می کنی. هزار بار در تو وبا تو زنده می شوم. در زمانه ای برایت می نویسم که در فراوانی لحظه ها، مردم دمی را برای آسایش نمی یابند. در روزگاری که دلقک ها مردم را می گریانند. اکنون به شب زندگی رسیده ام. شبی که هنگام عروج از سکوت به فریاد است.آری زمانه ایست که باید از انسان های ترسو ترسید، ودر دخمه ای پوسید و در دهلیزی لرزید. بگذاربنویسم. دلم می لرزد ونیز دستم. وتو ارتعاش این لرزش ها را از واژه های سرگردان - که درپشت سرهم ، درصف مطالعه وبعد هم فراموشی قرار می گیرند - احساس می کنی. آری دختر عزیزم، درشبی برایت می نویسم که خاموش وطولانی است.شبی که از درون ریزش می کنم وپایه هایم سست می شود. نمیدانم آنقدر زنده خواهم ماند تا تورا ببینم و در آغوشت بفشارم. موهایت را از روی پیشانی وچشم های زیبایت کنار بزنم وگل سرخی روی موهایت بکارم. در آن هنگام که شیطنت هایت کلافه ام می کند. زمانی که سکوت اتاق از خنده های کودکانه ات می شکند. آری عزیزم! در زمانه ای که سکوت بهترین همدرد وهمراز است، برای درددل جز گریه راهی نمی توان یافت. دختر عزیزم منتظرم باش... (5/5/1374)
© 2006- 2010 Gisoom.com طراحی وب سایت توسط مجتبی طاهری Best View in 1024*768 Resolution & IE8 Or Firefox