|
زندگی قافیه ی باران
است، من اگر پائیزم و درختان همه بی
برگ شدند، تو بهاری و به اندازه باران
خدا زیبایی...

آنانکه
می دانند رنج می برند و آنانکه نمی
دانند به دیگران رنج می دهند .

آه نمی دانی شب رفتنت
ای یار من به اندازه چشم همه مردم شهر
گریه کردم در خویش، گریه ام بدرقه
راهت باد

با آمدنت فریبم دادی
یا با رفتنت؟
کاش هرگز تو را نمی دیدم
تا همیشه سراغت را
...از فرشتگان می گرفتم
تا تلخ ترین شعرم را هرگز
در گوش خدا نمی خواندم
کاش هرگز تو را نمی دیدم
آن وقت
نه بغضی در گلویم بود
نه دل شدگی
... و نه مشتی شعر

بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست
برود، من آنچه را می خواهم که به رنگ
التماس نیالوده باشد

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
... ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن
نداشت

دعای باران چرا ؟ دعای عشق بخوان !
این روزها دلها تشنه ترند تا زمین ها
! خدایا کمی عشق ببار

مثل سیب سرخ قصه ها
عشق را
... از میان
دو نیمه
می کنیم
نیمه ای از آن برای تو
نیمه دیگر برای من
بعد . . . .
نیمه ها هم از میان
دو پاره
می شوند
پاره ای از آن برای روح
پاره دگر برای تن

من عروسكم
عروسك كسي كه پشت پرده است
دست هاي او مرا درست كرده است
من عروسكم
عروسك خدا
دوست عزيز و كوچك خدا
يك عروسك نخي كه شب به شب
توي دامن خدا به خواب مي رود
روي بال نازك فرشته ها سوار مي شود
تا دم حياط آفتاب مي رود
صبح ها، خدا به من نان داغ و آفتاب مي
دهد
شب كه مي شود مرا
توي ننوي سپيد ماه تاب مي دهد
راستي، خدا خودش براي من
يك لباس تازه دوخته
جاي دکمه هاي آن ولي
چندتا ستاره كاشته
يك كمي هم از خودش
توي جيب من گذاشته
قلب يك عروسك نخي نمي زند
ولي خدا
قلب شد
توي سينه ام تپيد
تيله هاي چشم من
اشك را بلد نبود
يك شب او
قطره قطره از كنار چشم من چكيد
اين عروسك نخي
كاردستي خداست
خنده هاي او چقدر مثل خنده ي فرشته
هاست
هيس!
فكر مي كنم عروسك خدا
باز هم به خواب رفته است
يا سوار بال نازك فرشته ها
تا دم حياط آفتاب رفته است
شب بخير عروسك خدا
دوست عزیز و كوچك خدا
 نیروی
جاذبه
شاعران را سر به زیر كرده است
بر خلاف منجّمها كه هنوز سر به
هوایند
تمام سیبها افتادهاند
و نیوتن، پشت وانت
...سیبزمینی میفروشد
آهای، آقای تلسكوپ!
گشتم نبود، نگرد نیست!

چشمت ستاره اش را
چندان چراغ وسوسه
خواهد کرد
تا من به آفتاب بگویم: نه

کفشهایت را دربیار ،وقتی از کوچه ما
رد می شوی انگار در تمام خانه ها را
می زنی

کلمات را عاشقانه به کاغذ می آورد
دختری که تازه از قرار بازگشته است!

کوچکترین ستاره چشمم خورشید است
و اشتیاق لمس تو شاید
شرم قدیم دستهایم را٬
مغلوب کند
وقتی تو باز میگردی...
 بهزیستی
نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
...اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ

هیچکس نفهمید، شیطان عاشق حوا شده بود

نمی دانم گناه ِتوست
یا عیب ِ چشمهای من؟!
اینکه بعد از تو
تمام عالم از چشمم افتاده اند...

چه ناچیز است زندگی کسی که با دست
هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته
و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک
انگشتانش را

ای مــتــرســکـــــ !
آنقدر دستهایت را باز نکن ،
کسی تو را در آغوش نمیگیرد ،
ایــســتــادگــی هــمــیــشــه
تــنــهــایــی مــیــاورد ...

یک کاغذ سفید را هرچقدر هم که سفید و
تمیز باشد کسی قاب نمی گیرد ، برای
ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت.

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت، هم کلید زندگیست
گفت زین معیار اندر شهرما
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست

تو چشم گذاشتی، من پنهان شدم، او را
پیدا کردی و رفتی

آدم ها فقط در يك چيز مشتركند :
متفاوت بودن

شجاعت همیشه فریاد زدن نیست ...
گاهی صدای آرامی است که در انتهای روز
می گوید :
فردا دوباره تلاش می کنم.

به ما دروغ مي گفتند :
دردها را که بزرگ شويد فراموش مي
کنيد...
درست اين است :
زندگي آنقدر درد دارد که از درد نو
درد کهنه فراموش مي شود!!!

آن روز که همه به دنبال چشم زیبا
هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش.

جایی بنویس:هیچکس دو بار زندگی نکرده
است ...
روزي دو بار به اين نوشته نگاه كن

بدترين شكل دلتنگي براي كسي آنست كه
در كنار او باشي و بداني كه هرگز به
او نخواهي رسيد

آنکه از دست روزگار به خشم می آید ،
هر آنچه آموخته بیهوده بوده است

برتری همیشه منفور بوده است ، و
هنگامیکه برتر از همه ای بیشتر منفوری

اهمیتی ندارد که از کجا آمده اید ،
مهم این است که به کجا می روید

آنچه هستید شما را بهتر معرفی می کنید
تا آنچه می گویید

زندگيت هرچه باشد با آن روبرو شو و آن
را در آغوش گير ، از آن دوري مکن و به
نامهاي سخت و
درشتش مخوان .زندگي آنقدر بد نيست که
توهستي

برای کشتیای که عازم هیچ بندری نیست،
باد موافق معنا ندارد

به انسان تندرستی و ثروت بدهید ، او
هر دو را در جستحوی سعادت از دست
خواهد

گاهي يك كلمه است ،
گاهي يك لحظه ،
كه ميتواند زندگيت را زير و رو كند .
كلمه را نگويي و لحظه را از دست بدهي
،عمري حسرت به جا مي ماند .

به محض خاموشی چراغ
روشن می شود ،هر شب
تکلیف من،تا مشق کنم
یاد تو را

جامانده است
اینجا چیزی
برگرد
بردار و برو
یادت را

در بودنِ محالت
شب، اتفاق خوبی است
تا صبح با خیالت

من به تو نمیام.... باشه ولی تو به
خودت بیا....

زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد
بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد

پرنده در مسیر سقوط به گلوله گفت:
دلت خیلی گرم است
تو هم عاشقي ؟

به جرم وسوسه...
چه طعنه ها که نشنیدی حوا....!
پس از تو...
همه تا توانستند آدم شدند...!!!
چه صادقانه حوا بودی..
و چه ریاکارانه آدمیم...!!!

او ازدنیای من رفت. من با "تخیل"
دنیای خودرابرعکس می کنم، و او می
آید.


انگار تنم رابا خط بریل نوشته
باشند،چشمانش رابست ومراخط به خط
خواند.

به همه عشق بورز,به تعداد کمی
اعتماد کن و به هیچکس بدی نکن.
شکسپیر

توی قسمت پر لیوان غرق شدیم و تو قسمت
خالیش خفه.

عکس هایت بر عکس دستهایت.
دست از سرم برنمیدارند...

پینه بسته پیشانی ات؟!!
دستان پدرم نیز همینطور مانند
پیشانیت!!!
بزرگتر که شدم ، تازه فهمیدم
پدرم با دستانش نماز میخواند...!!

یادت پرچم صلحی است میان شورش این همه
فکر..

بیچاره فرهاد ، بعد از عمری کندن
فهمید چاه کنی ته چاه بیش نبوده!
سهمش از تمام آسمان یک دایره بود...

فکر می کردم تو همدردی....... اما نه
! تو هم دردی

حکایت عجیبی ست رفتار ما را
خداونــــــــــد می بینـــــــد
و می پوشــــــــــاند
مردم نـــــــــمی بینند و
فریــــــــــاد می زنند

می
بینی؟!
من به لبخند ِ تو دلخوشم
تو به لبخند ِدیگران؛
این وسط
تکلیف لبخند ِ من چه میشود؟

من خودم
خط ترمز یه تصادفم
یه تصادف عشقی
تو آسه آسه راهتو برو

پيری برای جمعی سخن میراند...
لطيفه ای برای حضار تعریف کرد همه
دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطيفه
را گفت و تعداد کمتری از حضار
خندیدند.
...او مجدد لطيفه را تکرار کرد تا
اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطيفه
نخندید.
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به
لطيفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس
خوردن در مورد مسئله ای
مشابه ادامه میدهید؟
گذشته را فراموش کنيد و به جلو نگاه
کنيد

همیشه به این فکر میکنم دست هایی که
تو را لمس میکنند، چند بار دست های
مرا فشرده اند؟

اگر برده ای را در خواب دیدی بیدارش
نکن
شاید که خواب آزادی را می بیند

هیچ شباهتی به یوسف نبی ندارم... نه
مرسلم، نه زیبایم، نه عزیز شده ام، نه
چشم به راهی دارم... فقط در چاه
افتاده ام

این دردی که من می کشم، درد بی تو
بودن نیست
تاوان با تو بودن است

زندگی آنقدر طولانی نیست که هر روز
بتوان ، مهربان بودن را به فردا
انداخت

چطور می توان به تاول های پا گفت
که تمام مسیر طی شده ،
اشتباه بوده است ؟؟؟

همسایه ام از گرسنگی مرد ، خویشانش در
عزایش گوسفندها سربریدند

لبخند میزنم و او فکر میکند بازی را
برده

ساكنان دريا پس از مدتي صداي امواج را
نميشنوند،چه تلخ است قصه ي عادت!

مرد بزرگ به خود سخت می گیرد ومرد
کوچک به دیگران

از این که ابرو،چشم،مژگانت سیاه است،
خواندم:بساط سوگواری به راه
است.

هرگز از کسی که همیشه با من موافق
بوده است چیزی یاد نگرفته ام

شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن

زندگی. . .
زندگی نه یک مکافات٬
بلکه یک پاداش است.
آری
فرصتی مغتنم یافته ای تا
ببالی٬
ببینی٬
بدانی٬
بفهمی٬
و باشی٬
زندگی را من الهی می خوانم.
در حقیقت٬
زندگی و خداوند٬
معنای یگانه ای دارند

زندگی کردن با حسادت
خیلی سخته. مثل این می مونه که
جهنم کوچیکت رو هی با خودت این
طرف و اون طرف ببری.

سادهترین کار جهان این است که خود
باشی و دشوارترین کارجهان این است که
کسی
باشی که دیگران میخواهند

زمانی دوست انتخاب کن که ارزش دوستت
بیشتر از تنهاییت باشد

بــکــوش تا زنــدگــیـــت
ســرگـــذشـــت درگـــذشـــت
آرزوهــایـــت نــباشـــد ...

انسان برای پیروزی آفریده شده
است؛ او را می توان نابود كرد،
اما نمی توان شكست داد.
" ارنست همینگوی _ پیرمرد و دریا
"

دوباره سیب بچین حوا ! من خسته
ام,بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند..

تو را چه به فرهاد؟ یک فرهاد است و یک
بیستون عاشقی
تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار
من باورت میکنم

|